بخوانازچشمهایلالِمنامروزشعرمرا ،
کهفردااَزمنِدیوانهدیوانینمیماند .
مدان از سخت جانی گر نمردم در فراق تو
که جان از ناتوانی بر لب من دیر میآید
غلط است هرکه گوید که به دل رهست دل را، دل من ز غصه خون شد ؛ دل او خبر ندارد.
سرانجام به ادبیات روی آوردم
که پیوسته پناهگاه کسانی ست که نمی دانند سر پر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.