عاشقی دل میدهد ، معشوقهای دل میبرد ؛
بُرد در بُرد است و من مشغول حسرت بُردنم ..
دلتنگت می شوم و چاره ای جز اشک ندارم تو از من دوری و فراق میانمان جدایی انداخته...
نگاهت میکنم خاموش و خاموشی ، زبان دارد ؛
زبان ِعاشقان چشم است و چشم از دل خبر دارد .
هر چیزی را که بدان عشق میورزی شاید روزی از دست بدهی؛
اما عشق، به شکلی دیگر، به سوی تو بازخواهد گشت.
کافکا
عهد کردم که ازین پس ندهم دل به خیال ؛
که مرا جان به لب آمد ز خیالات ِ محال .