چشم گشودن در این این روزگار لقمه ای بزرگتر از دهان بود ، و زیستن ؟ حتی نمیشود قورتش داد
"دلـارا|𝜗ৎ 𝐃𝐞𝐥𝐚𝐫𝐚"
آرامش از دست رفتهِ جانم، چگونه بپذیرم ورق روز جدید که همه بودن تو مانده به تقویم قدیم:))
آخر چطور میشد عاشقت نشوم؟
تو راه فراری باقی نگذاشته بودی.
دنیا شب بود، و تو ماه.
به هر طرف سر برمیگرداندم، نور تو بود .
روزی میرسد که دیگر نسبت به خیلی چیزها بی تفاوت میشوی؛
نه از بدگوییهای دیگران میرنجی و نه دلخوش به حرفهای عاشقانه هر کسی میشوی، به آن روز میگویند پختگی؛
دانی چرا در سیر خود بر خویش می لرزد قلم
ترسد که عشقی را زند در حق فارغی رقم../
بهنامآنکهتجسمبخشیدخطدلربایلبخندشرا..
خط کجی برای انکار بی روحی چهره اش نقابی با نام لبخند بر آن طرح زده بود..
فروغ بی جان نگاهش آدمک های پر سخن و پر هیاهوی اطرافش را هدف قرار داده بود اما
چیزی از احوالاتشان درک نمیکرد، گویی سوار زخمی روحش اسب خواب و خیال حضرت قلب را سند زدهِ بر دلتنگیُ روانهاش کرده است سوی منزلی که تعلقی به او نداشت، اما آرامگهِ مرکزِ زلزله ویران کننده جانش بود.
منزلی که، حضور ممدحیاتُمفرحذات محرم ترین دلش را میزبان بود.
فکر کردن به او هرچند میگداخت آتش هسته درونی اش را برای تزلزلُ دلتنگیِ عطش خواستن
اما آرامش بخش بود همان ویرانه بازمانده از حادثه دلدادگی اش هم مامن آرامش بود برایش.. تا کاخ صد رنگ و لعاب دنیای منطقش
به راستی که حق داشتند دیوانه بپندارنش
زیرا که قدرت ریشتر های زلزله عشق بارهاوبارها افضل تر از سرمای تلخ غرورِ منطقش بود..
گویی حیات و مماتش تبعید شدگان شهر دلدادگی و سوختن عشقاند نه آزاده های شهر شهر سرسبز رهایی و فراغ بال.
و چه غریبانه یکه و تنها سنگ صبوری را آجری میساخت برای برهم نهادن بنیان منزلی که عشق ویرانش کرده بود به امید به سر آمدن هجران و رسیدن به خنکای بهارِ رنگارنگ ِشیرین وصال..
﴿#دلا﴾
کاش پیرتر بودیم، مثل ریشه ها، یا جوان تر، مثل شاخه ها، اینجا که ما ایستاده ایم؛فقط تبر میخورد .