و اما من در آخر قصهام هر چه را که از دست دادم در عوض خودم پیش خودم شرمنده نشدم. همین کافیست!
افسوس غمم شهرِ دلم را به ریالی بفروخته
تقصیر دل است تنگ شود پس که فروخته؟
از من آدمی ساختند که همیشه احساس میکند باید برود؛ حتی در بهترین لحظاتش.