زمانه دوخت لبم را به ریسمانِ سکوت
که عهد،عهدِ غم است و زمان،زمانِ سکوت..!
بیمِ آن دارم که زیاد با تو سخن بگویم،
مبادا خسته شوی و بیمِ آن دارم که سکوت کنم
مبادا گمان کنی که دیگر برایِ قلبم مهم نیستی!
مَرد اگر گریه کند؛ معترفِ ضعفش نیست!
رود، اشکی ست که از کوه حکایت دارد.