بیمِ آن دارم که زیاد با تو سخن بگویم،
مبادا خسته شوی و بیمِ آن دارم که سکوت کنم
مبادا گمان کنی که دیگر برایِ قلبم مهم نیستی!
مَرد اگر گریه کند؛ معترفِ ضعفش نیست!
رود، اشکی ست که از کوه حکایت دارد.
من ماندم و یک حسرت و یک قصهی کوتاه
من ماندم و یک خنده و یک گریه و یک آه..
افکارم به طور کامل فرو پاشیدهاند و دیگر توانِ دوباره ساختنشان را ندارم ...
ز جهان مانده فقط جان که مرا ترک کند
من چنانم که محال است کسی حال مرا درک کند:)