چشم ِخود بستم كه دیگر چشم ِمستش ننگرم ،
ناگهان دل داد زد دیوانه من میبینمش .
تهی بود ، خالی خالی ، هیچ چیز نمیتوانست به اشتیاقش بیاورد ، دلش میخواست به اندازه سالهای طولانی بخوابد ، خسته بود ، هیچ چیز به وجدش نمی آورد ، هیچ کس لبانش را به خنده وا نمیداشت ، به دنبال راه چارهای بود ، به دنبال رهایی میگشت ، باید کاری میکرد اما چه کار ، او تنهاتر از این حرفها بود . !
درتماشایتوازبسکردهامقالبتُهی،
هرکهمیبیندمرا,بیجانتصورمیکند ..