قهوه میریزم برایت نیستی آن سوی میز
هی شکر میریزم و تلـخ است جای خالیات ..
ساعت ، هزارِ نیمه شب است آنها که درد دارند می دانند تا صبح هزار ساعتِ دیگر مانده!
دلم هر لحظه از داغی به داغِ دیگر آویزد
چو بیماری که گرداند زِ تابِ درد بالین را
پیچ و تابِ رود وقتی میخروشد دیدنیاست
درد داری، پیچ و تابت را نمیفهمد کسی