حقیقتا خیلی ناراحت میشم وقتی هر شب تا کله سحر دلتنگت میمونم و نمیتونم بخوابم و میبینم هنوزم دوست دارم. احتمالا تو زندگی قبلیم گاوی چیزی بودم و هنوز با کالبد جدیدم کنار نیومدم وگرنه این حجم از حماقت برگ ریزونه .
نمیدونم چجوری بگم ولی دلم کِدِره، تنگه، غم داره و خیلی چیزای سنگینی توشه که به این زودیا قرار نیست تموم بشه .
یه جمله خوندم از یک دکتری که خیلی دقیق و خوب افسردگی و اضطراب رو توصیف کرد و راجبش صحبت کرد .
“ هرکسی که تاحالا افسرده بوده میدونه که افسردگی فقط توی ذهن نیست٫ بلکه چیزیه که توی بدنت حسش میکنی ٫ همونقدر که توی سرته توی معدهت هم هست.
افسرده و مضطرب بودن مثل اینه که همزمان ترسیده و خسته باشی ترس از شکست داری ولی هیچ انگیزهای برای تلاش نداری.
دلت میخواد دوست پیدا کنی ولی از رفتوآمد با آدمها بیزاری.
همهچیز رو حس میکنی ولی همزمان بیحسی. “