یه لرزش عمیق تو قلبم حس میکنم ؛ مثل اینکه چیزی قراره بیفته، یه اتفاق، ولی نمیدونم چیه. نفسهام کوتاه و تندتر شدن ؛ شاید این همون لحظهایه که باید بترسم، ولی بدتر از ترس، این انتظار لعنتیه.
خدا وقتی داشت منو خلق میکرد:
خب حالا بزار یکم استرس بی دلیل بهش اضافه کنم
یکمم تپش قلب و یکم دلشوره های بی دلیل
خب
یکم لرزش دست و تیک عصبی
حالا مقدار زیــادی بی قراری
حالا سر درد و معده درد.
خب ساخته شد، بهتره بفرستمش میوون آدما زندگی کنه .