یه سری حرفام هست نه گفته میشه و نه شنیده میشه...
نه میشه نوشتشون و نه میشه خوندشون...
همینا میشن بغض و ته نشین میشن توی گلوی آدم و بالاخره یه شب راه نفسشو میبندن و صبح که شد همه توی گوش هم پچ پچ میکنن:
" فلانی که چیزیش نبود...
چی شد مُرد راستی؟! "
- هرکی غماشو یجور فراموش میکنه و یجور خودشو خالی میکنه تا اروم شه یکی با گریه ، یکی با سیگار ،
یکی با داد ، یکیم همش اهنگ گوش میده ولی خب من حتی با همه ی اینام دیگه نمیتونم خودمو خالی کنم و اروم شم .
عجیبه
آدما همدیگه رو جوری یادشون میمونه که صدای ترق ترق شیکستن دونه دونه استخونای احساسشونو میشنون
جوری همدیگه رو یادشون میره که گم میشن !
واقعا کاش میشد ؛
ولی متاسفانه جو اطرافم یه طوریه که اگه تا چند روز آینده زنده بمونم باید خداروشکر کنم .
راستش انقد تو بدترین شرایط وانمود به خوب بودن کردم که خودمم یه وقتایی واقعا باورم میشه که خوبم .