...
شلمچه، میدانم که تو هم سخت دلتنگی، دلتنگ همان مجاهدانی که روزها یا زهرا گویان شیرازهی لشکر دشمن را میسوزانند، و شب ها...امان از شب، که فقط خدا از دل شکسته ی آنان خبر داشت، و تو که شاهد ناله هایشان بودی، همان ناله هایی که دل عرش را به لرزه میانداخت.
شلمچه تو شاهد اشک و مناجات کدام مرد خدا بودی؟ بگو چه داری که خاکت قبله گاه یاران خمینی شد؟
با من سخن بگو؛ تو قدمگاه کدامین انسانی؟ تو مدفن کدام یاری؟ از استخوان های سوخته بگو شلمچه، از خون گلگون کبوتران الهی، از نفس گرم حاج همت،
بگو خون پاک کدام مجاهد فی سبیل الله خاکت را اینچنین مأوای جاماندگان کرده؟
با من سخن بگو، میدانم که تو هم سخت دلتنگی شلمچه، و بدان که راهست بین دل دوستان.
...
دِل گُفت!
... شلمچه، میدانم که تو هم سخت دلتنگی، دلتنگ همان مجاهدانی که روزها یا زهرا گویان شیرازهی لشکر دشمن
شلمچه
برایم از خاکریز و کربلای پنج بگو ..
اوج استیصال اونجاست که شاعر میگه:
برگرد که بر بهارمان میخندند
یک عده به حال زارمان میخندند
آنقدر نبودنت به طول انجامید
دارند به انتظارمان میخندند
این بقیه الله؟!
دِل گُفت!
ناگهان تمام ارکستر به صدا در میآیند... .چشم هایش. بزرگ علوی
حقوقی که از آن دم میزنید...
چه عبارات پوچ و ابلهانه ای...!!
.نود و سه.
ویکتور هوگو
دِل گُفت!
.. آری! آن روز چو میرفت کسی، داشتم آمدنش را باور؛ من نمیدانستم... معنی هرگز را تو چرا باز نگشتی
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست...:)
.سایه.