اوج استیصال اونجاست که شاعر میگه:
برگرد که بر بهارمان میخندند
یک عده به حال زارمان میخندند
آنقدر نبودنت به طول انجامید
دارند به انتظارمان میخندند
این بقیه الله؟!
دِل گُفت!
ناگهان تمام ارکستر به صدا در میآیند... .چشم هایش. بزرگ علوی
حقوقی که از آن دم میزنید...
چه عبارات پوچ و ابلهانه ای...!!
.نود و سه.
ویکتور هوگو
دِل گُفت!
.. آری! آن روز چو میرفت کسی، داشتم آمدنش را باور؛ من نمیدانستم... معنی هرگز را تو چرا باز نگشتی
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست...:)
.سایه.
مرا برگردان به آنجا
به آن خاکریز هایت
میدانی رفیق ؟ کاش از مفقودالاثر های قلبت بودم
اینطوری تا ابد در آغوشت جا خشک کرده بودم!
یا آن رفیقت ، چه میگفتند به او؟
بقیه بهاو میگوید طلائیه!
ولی من مینامم سرزمین لشکر حمید ..
من را بازهم در آغوش بگیر
من میخواهم بمیرم
حنجره ام را ببین ، دارد خفه میشود!
رحم کن .
دِل گُفت!
به یاد حاج قاسم
اینجا هیچکس شبیه حرف هایش نبود، اما تو تفسیر دقیق چشمهایت بودی...
مسافر ۱:۲۰
.چایت را من شیرین میکنم.
آدمها با کارها و حرفهایشان چنان قلب مرا میشکستند ،
که دلم میخواست برای همیشه از آنها دوری کنم .