دِل گُفت!
ناگهان تمام ارکستر به صدا در میآیند... .چشم هایش. بزرگ علوی
حقوقی که از آن دم میزنید...
چه عبارات پوچ و ابلهانه ای...!!
.نود و سه.
ویکتور هوگو
دِل گُفت!
.. آری! آن روز چو میرفت کسی، داشتم آمدنش را باور؛ من نمیدانستم... معنی هرگز را تو چرا باز نگشتی
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست...:)
.سایه.
مرا برگردان به آنجا
به آن خاکریز هایت
میدانی رفیق ؟ کاش از مفقودالاثر های قلبت بودم
اینطوری تا ابد در آغوشت جا خشک کرده بودم!
یا آن رفیقت ، چه میگفتند به او؟
بقیه بهاو میگوید طلائیه!
ولی من مینامم سرزمین لشکر حمید ..
من را بازهم در آغوش بگیر
من میخواهم بمیرم
حنجره ام را ببین ، دارد خفه میشود!
رحم کن .
دِل گُفت!
به یاد حاج قاسم
اینجا هیچکس شبیه حرف هایش نبود، اما تو تفسیر دقیق چشمهایت بودی...
مسافر ۱:۲۰
.چایت را من شیرین میکنم.
آدمها با کارها و حرفهایشان چنان قلب مرا میشکستند ،
که دلم میخواست برای همیشه از آنها دوری کنم .
اما عزیز من ..
تو هیچوقت اجازه نده آدم های جدید
همان درسهای قبلی را به تو بدهند ؛
بیپناه که شدی
صدایش کن،
او حسین وتر الموتور است،
میداند تنهایی یعنی چه، در آغوشت میگیرد...