بیپناه که شدی
صدایش کن،
او حسین وتر الموتور است،
میداند تنهایی یعنی چه، در آغوشت میگیرد...
دِل گُفت!
اوج استیصال اونجاست که شاعر میگه: برگرد که بر بهارمان میخندند یک عده به حال زارمان میخندند آنق
چه بگویم؟!
اصلا چه میتوان گفت، که در وصف تو عجز از تمام کلمات این پارهنوشته میبارد...
فقط بدان جانا! که فراقت تا مغز استخوان را سوزانده، سوزانده و خاکستر کرده، خاکستر کرده و به باد سپرده...
برگرد مولانا...برگرد...
این صاحبنا...؟!
من خیلی وقته قبول کردم انسانها ناامید کننده هستن ولی نمیدونم از کی قراره بابتش ناراحت نشم (:
میدونی ..
یه مدته حالم خوب نیست ،
یه مدت طولـانیه که انگار خودم نیستم
انگار روح تو بدنم نیست
انگار همه غذاها بی مزن ،
آهنگا گوش خراش شدن ،
فیلم و سریال ها حوصله سر بر شدن ،
آدما بیش از حد مزخرف شدن ،
روابط آبکی شدن ،
خونه دلگیره ،
بیرون زیادی شلوغه ،
زمان متوقف شده و کار ها سخت و طاقت فرسان ،
دیگه با هیچی حال نمیکنم ،
روزا رو همینطور میگذرونم ،
بدون هیچ حسی فقط میگذره ،
هیچ کاری هم نمیکنم ،
اصلـا معلوم نیست چمه ..
حس میکنم واقعا روح بدنم و ول کرده و رفته ..
میدونی انگار هر چی میرم نمیرسم (:
مثلـا یهو بخودم میام میبینم ،
شب اولِ محرمه و من تو هیئتش نشستم دارم گریه میکنم ..
ولی ؛
یعنی امسالم لیاقت اشك ریختن تو هیئتای ارباب و دارم؟؟
آدم ضعیفی نبود اما دیگر حوصله ی سختی ها را نداشت ،
میل عجیبی به گریز پیدا کرد به ندیدن ، به ندانستن ،
و رفتن برای همیشه ..
عزیزانم را نه با قلبم دوست دارم نه با ذهنم چون قلبم ممکنه از حرکت بایسته و ذهنم دچار فراموشی بشه
عزیزانم رو با روحم دوست دارم
چون روح نه از حرکت میاسته و نه دچار فراموشی میشه .
- مُـسَـکِـنِمَـن .
- عَـــیـــنقـاف .
آنها فکر میکنند من رفتن را بلد نیستم
اما من خیلی خوب این کار را یاد گرفته ام
ترك کردن را خوب بلد شده ام
اما قبلش میخواهم آنقدر ناامید شوم که
بدون هیچ پشیمانی و جای جبرانی ترك کنم
من ترك کردن را خوب بلد شده ام
اما فقط برای یك آدم هایی ، از قلبم فرصت بیشتری خواستم
من هم رفتن را بلدم
اما بعضی آدم ها را حتی خودم نمیخواستم ترك کنم
خودشان مجبورم کردند که بروم
چون کنارشان بودن ، جای من نبود .