چه حکمت بوده در آتش، که ابراهیم و زهرا را
یکی آنی گلستان شد، یکی هر لحظه سوزانتر
.سیدتقی سیدی.
بدون رودربایستی
چیزی که تو این دنیا میتونه بهم امید ادامه دادن بده، اول اینه که سوریه آزاد بشه و بتونم برم زیارت خانوم رقیه و بیبی زینب و دوم اینکه تلاش کنم شاید دفتر زندگیم با شهادت بسته بشه.
وگرنه هیچ انگیزه دیگه ای وجود نداره که انرژیش طولانی مدت برام بمونه و امیدوارم کنه...
دِل گُفت!
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست...:) .سایه.
ارغوان!
شاخهی همخون جدا ماندهی من...
.سایه.
نه تو میمانی و نه اندود
و نه هیچیک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
قصه هم میگذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
.سهراب سپهری.