𝐃𝐞𝐬𝐨𝐥𝐚𝐭𝐞 𝐃𝐫𝐞𝐚𝐦𝐬
آنگاه که از این دیار دل کوچیدی گویی خورشید از پشت کوههای بینام گریخت و جهان را در بند شبهایدابدی گرفتار کرد. اکنون من میان ویرانههای خاطرات چون سایهای سرگردان به دنبال رد پای تو در غبار زمان میگردم. تو رفتی و تنها آنچه از تو بر جای ماند سکوتی است که چون تازیانهای بر روح مینشیند ؛ سکوتی که نه از جنس آرامش که از جنس فریادهای خفه شده در گلوست. ای که تمام معنای هستی مرا با خود بردی آیا میدانی که این تنهایی نه یک خلأ که حضور سنگین نبودن توست؟