نمیشود با کسی که تو را فراموش کرده دوست شوی
تا آخر عمر همیشه نگران خواهی بود
که باز هم مثل دفعه پیش تو را فراموش کند
همیشه این را میدانی که حال او بدون تو صددرصد خوب است
ولی حال تو بدون او خوب نخواهد بود...
_ واژه هایی در اعماق ابی دریا ؛ ۲۳ اوت ۲۰۲۶
𝐃𝐞𝐬𝐨𝐥𝐚𝐭𝐞 𝐃𝐫𝐞𝐚𝐦𝐬
آنگاه که از این دیار دل کوچیدی گویی خورشید از پشت کوههای بینام گریخت و جهان را در بند شبهایدابدی گرفتار کرد. اکنون من میان ویرانههای خاطرات چون سایهای سرگردان به دنبال رد پای تو در غبار زمان میگردم. تو رفتی و تنها آنچه از تو بر جای ماند سکوتی است که چون تازیانهای بر روح مینشیند ؛ سکوتی که نه از جنس آرامش که از جنس فریادهای خفه شده در گلوست. ای که تمام معنای هستی مرا با خود بردی آیا میدانی که این تنهایی نه یک خلأ که حضور سنگین نبودن توست؟
در هر صبحی که بدون تو آغاز می شود، احساس می کنم خورشید هم از من دوری کرده است و سایه ها بر زندگی ام سنگینی می کنند...
این که دیگه نمیتونم شبیه آدمی که قبلا بودم باشم خیلی داره بقیه رو اذیت می کنه و این که میبینم بقیه دارن ازم ناراحت میشن اما نمیدونم باید چیکار کنم تا همه چی رو درست کنم بدتره.خودمم نمیفهمم چرا همه چی اینجوری شده،چرا اینقدر فاصله گرفتم یا چرا دیگه مثل قبلا نیستم.حتی نمیفهمم کِی تغییر کردم با هر کسی که صحبت می کنم پنج دقیقه بعدش میگه چقدر شبیه خودت نیستی یا دیگه مثل قبلا نیستی و من حتی نمیدونم چرا اینقدر تغییر کردم...
قول بده زمانی که از دنیا رفتم بوسه ای روی پیشانی ام بزنی، من آن را احساس خواهم کرد.