#part50 | «قولی که دلم نمیخواست بشکنه»
عصر شده بود
من آماده شده بودم که برگردم خونه
جلوی در وایساده بودم و حامیم روبهروم بود.
حامیم:نمیزاری که برسونت حداقل رسیدی خبر بده
نیکا: شما خودتت کار دارییی ،باشه حتما
حامیم: باشه باباا وقتی رسیدی زنگ بزن
نیکا: باشه
حامیم: و...
نیکا: باز چی؟ 😂
حامیم: مواظب خودت باش
لبخند زدم
نیکا: تو هم
حامیم؟
حامیم: هوم؟
نیکا: بازم ازت ممنونم
حامیم: دوباره نگو ممنون
نیکا: چرا؟
حامیم: چون تو چیزی نیستی که من یه روز پیدات کنم و یه روز از دستت بدم
حامیم: تو آدمی هستی که انتخابت کردم
نیکا: ...
حامیم: و تا وقتی خودت بخوای کنارت میمونم
چشمام پر شد
حامیم: اِ... قرار بود امروز دیگه گریه نکنی
نیکا: تقصیر توئه
حامیم: بیا اینجا
آروم بغ*لم کرد
بعد خیلی آروم کنار گوشم گفت:
حامیم: دوستت دارم
نیکا: منم دوستت دارم
حامیم: حالا برو قبل از اینکه دوباره دلم نخواد ولت کنم
خندیدم
نیکا: باشه
ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت اسنپ که رسیده بود
قبل از سوار شدن برگشتم
نیکا: حامیم؟
حامیم: جان؟
نیکا: قولمون یادت نره
حامیم: کدوم قول؟
نیکا: اینکه هر وقت هرچی شد کنارم باشی
لبخند زد
حامیم: هیچوقت یادم نمیره
در ماشین بسته شد
و من با یه حس عجیب برگشتم خونه؛...
•|don't copy|•
به قلم:نیکا🤍