#part32 | «کی جرأت کرده بترسونت؟»
تونستم با حرفاش یه لبخند بزنم اما هنوز اشک از صورتم پایین میریخت
حامیم هنوز روبهروم نشسته بود و فقط نگام میکرد
حامیم: نیکا...
نیکا: هوم؟
حامیم: قربونت برم چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟
نیکا: نمیتونم جلوشونو بگیرم
حامیم: میدونم میدونم
با انگشتاش اشکامو پاک کرد
حامیم: حیف چشمای خوشکلت نیست خانوم کوچولو؟
نیکا: کوچولو خودتی 😭
حامیم: آره هرچی تو بگی
یه لبخند خیلی کوچیک زدم
ولی دوباره اشکم افتاد
حامیم: آخ...
چهرهش جدی شد
حامیم: اون م**ردیک*ه چطور جرأت کرده اینطوری بترسونت؟
نیکا: حامیم
حامیم:جدی میگم
صداش پر از حرص شده بود
حامیم:مگه الکیه؟
نیکا: تموم شد دیگه :)
حامیم: میدونم تموم شده ولی نگاه کن اخه ،چرا تو باید تاوان رفتار یه آدم بیتربیت رو بدی؟
چشمام دوباره پر شد
حامیم: ای وای قربون اون چشمات برم من جون من گریه نکن دیگه
نیکا: دست خودم نیست خب😭
حامیم: باشه، باشه ارومم
کنارم نشست و یه لحظه دستاشو باز کرد
حامیم: بیا اینجا
من بدون اینکه چیزی بگم سریع خودمو انداختم توی بغلش
حامیم هم محکم بغلم کرد
حامیم: همینجا بمون
سرمو روی شونهش گذاشتم
حامیم: من اینجام هیشش
نیکا: میترسم دوباره اتفاقی بیفته(هق هق)
حامیم: نمیذارم تنها بمونی
نیکا: نمیذاری؟
حامیم: اوم
آروم موهامو نوازش کرد.
حامیم: هیچوقت نمیزارم کسی اذیتت کنه هیچ موقع ، قول بده هروقت هرچی شو زود بهم خبر بدی باشه؟
نیکا: حتی اگه نصف شب باشه؟
حامیم: حتی نصف شب
نیکا: حتی اگه بیدلیل گریه کنم؟
حامیم:(با انگشتم زدم روی بینیش)مخصوصاً اون موقع
یه خندهی کوچیک بین گریهم کردم
حامیم: آهااا اره همینو میخواستم
نیکا: چی؟
حامیم: یه ذره خندیدی
نیکا:با مشک زدم روی بازوش که خندید
_ خیلی پررویی
حامیم: ولی تونستم بخندونمت
نیکا: 😭😂
حامیم: پس باید دوباره تلاش کنم؟
چند ثانیه سکوت شد
بعد حامیم آروم گفت:
حامیم: خب خانوم...
نیکا: هوم؟
حامیم: میخوای بریم یه جای دیگه ؟
نیکا: اوهوم
حامیم: پس بریم
ولی قبل از اینکه بلند بشم یه لحظه دستش رو گرفتم
نیکا: حامیم؟
حامیم: جان؟
نیکا:ممنون که سعی کردی آرومم کنی
حامیم لبخند زد
حامیم: همیشه هستم ،همیشه هم میکنم
و همین یه جملش....
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
#part33 | «ما که چیزی ندیدیم» 🤷♂
باعث شد دوباره قلبم به تپش بیوفه🫠
من آرومتر شده بودم و حامیم هم کنارم نشسته بود
حامیم: بهتر شدی؟
نیکا: آره خیلی
حامیم: مطمئنی؟
نیکا: آره😄
حامیم: خوب خوبه
یه لحظه سکوت شد
بعد صدای مهراد از پشت سرمون اومد:
مهراد: اِمممم...
من و حامیم همزمان برگشتیم
همه ی اعضای بند حامی اونجا وایساده بودن.
همه ساکت
همه هم یه جوری نگامون میکردن که انگار وسط یه فیلم سینمایی گیر افتادن😂
نیکا: 😐
حامیم: ...
شروین: خب...
کیوان: ما...
مهراد: اصلاً چیزی ندیدیم
سعید: دقیقاً
خانی: من کورم اصلاً
هستی: منم همینطور 😂
نیکا: شماها از کی اینجایین؟! 😭
مجید: امم ما تازه رسیدیم
نیکا: دروغ نگو!
مهراد: خب شاید یکم زودتر رسیده بودیم
حامیم: چقدر زودتر؟
مهراد: به اندازهای که بفهمیم یکی بالاخره آشتی کرده😂
دستمو گذاشتم روی صورتم
نیکا: وای خداااا 😭
شروین: داداش ما مزاحم نیستیم؟
حامیم: شروین...
شروین: باشه بابا 😂
کیوان: فقط یه سؤال
حامیم: چیهه؟
کیوان: این همون «آروم آروم» بود دیگع؟
حامیم: خفه شو😒
همه زدن زیر خنده
منم با اینکه هنوز رد خیسی رو مژه هام بود خندیدم
مهراد: نیکا خانوم خوبی؟
نیکا: آره
مهراد: مطمئنی؟
نیکا: آره الان خیلی بهترم
حامیم نگام کرد
حامیم: اره خیلی بهتره
مهراد: خب خدا رو شکر بایدم خوب باشی😂
چند ثانیه بعد شروین با یه لبخند شیطنتآمیز گفت:
شروین: ولی داداش...
حامیم: چی؟
شروین: یه چیزی رو باید بهت بگم
حامیم: بگو
شروین: از فردا دیگه کسی نمیتونه بگه تو و نیکا فقط نسبت کاری دارید و بهش اهمیت نمیدی😂
حامیم: من همچین چیزی گفتم؟
کیوان: نه ولی دیگه لازمم هم نیست بگی
حامیم یه نگاه به من انداخت
حامیم: خب... آره الان میگم بعدا هم میگم ،برام مهمه
همه ساکت شدن
منم مات نگاهش کردم،فکر نمیکردم همچین چیزی بگه
نیکا: حامیم...
حامیم: چی؟
نیکا: جلوی همه؟ 😭
حامیم: خب دروغ که نگفتم
مهراد: اووووووه!
سعید: بالاخره یه اعتراف نصفهنیمه
حامیم: اعتراف چی؟
خانی: هیچی داداش ادامه بده 😂
حامیم: شماها دستبردار نیستین؟
من خندیدم
حامیم دوباره کنارم اومد
حامیم: بیا بریم
نیکا: کجا؟
حامیم: پیش بقیه
نیکا: باشه
شنیدم مهراد آروم به شروین گفت:
مهراد: داداش این دوتا چرا همو گردن نمیگیرن؟😂
شروین: گردن گیرشون خرابه🤣
ولی هیچ کدوم نمیدونستن که...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت سی و دوم و سی و سوم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️