پارت نمیدی؟؟
~•~
حمایت ها خیلی کمه وگرنه پارت ها امادست...
https://eitaa.com/Destiny_NA/697
#ناشناس
هدایت شده از | Nσʋҽʅ |Rσԋααɱ|
𝑵𝑶𝑽𝑬𝑳 "𝒓𝒐𝒉𝒂𝒂𝒎"
| 𝒇𝒂𝒔𝒍 1 |
𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟏𝟎𝟕
حامی: آها ینی تو نگفتی نگرانی گفتی عذاب وجدان بعد من توهم زدم که تو گفتی نگرانی؟
+دقیقا!
گاز استریل رو آروم روی دستش بستم و با چسب چسبوندمش..
+درد که نمیگیره؟
حامی: نه ؛ خوبم..
تموم شد..
حامی: ممنون..
+کاری نکردم..فقط یه خورده از دستت حرص خوردم..
بلند شدم از جام:
+ فکر کنم.. دیگه وقتشه برم خونهی خودمون..
حامی: نه نه تو نیاز به مراقبت داری ماهلین!
+ بچه نیستم.. تا همین جا هم خیلی زحمت کشیدی و کمکم کردی .. مدیونتم..
حامی: وظیفهم بوده و هست..ولی.. واقعا نرو..بزار خیالم راحت باشه..
+ مننن میخوام برم خونهمونن
حامی: نمیتونی با این حا..
+اصن چرا دارم به تو میگم.. زنگ میزنمتاکسی!
حامی: خیله خب خیله خب نمیخواد؛ خودم میبرمت..
رفتم سمت اتاقش و شالمو پوشیدم و موهامو مرتب کردم..
جلوی خونهمون ترمز کرد!
+مرسی.. بابت همهچیز!
حامی: وظیفهم بود دختر.. این چه حرفیه!
از ماشین پیاده شدم که:
حامی: ماهلین!
برگشتم:
+هوم؟
حامی: حواست به خودت باشه؛ کاری داشتی زنگم بزن بهم بگو!
لبخند زوریی زدم و سرمو به معنی باشه تکون دادم!
رفتم سمت خونه..
کلیدو انداختم توی در و وارد شدم..!
{سه روز بعد}
جانا با هیجان و ذوق پشت تلفن خواستگاریشو تعریف میکرد:
جانا: وای وای ماهلین نمیدونیییی داداشممم آنقدر خوش اخلاق بودد؛ اصن همش استرس حامیو داشتم اصن انتظار اینکه بخواد سخت نگیره و اینا رو نداشتم..
+هومم..بلاخره خب آراد فامیله آشناست..
جانا: فردا هم قراره با بچههای فامیل بریم رستورانننن میخوای با آراد بیاییم دنبالت؟
+ نه.. من یکم.. حالم خوب نیست نمیام..
جانا: ماهلین چیزی شده؟
بله چیزی شده؛ خودمو سه روزه توی خونه حبس کردم آره خیلی چیزی شده!
+نه چیزی نشده.. فقط .. یکم حال جسمیم خوب نیست!
به علاوهی حال روحیم..
جانا: میخوای بیام پیشت؟ میخوای بیام دنبالت بریم دکتر؟
+نه نه خوبم.. خوب میشم..
جانا: ماهلین تو خوب نیستیااا
+نه والا خوبم!
جانا: خیله خب باشه.. ولی اینو بدون که فردا بی تو صفا نداره..
+حالا یه فردا رو بدون من برین اشکال نداره که..
جانا: هعییی خب باعاشه..مراقبت کن..
+ باشه تو هم همینطور؛ خوش بگذره.. خدافظ
جانا: خدافظ.
༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯
ᴛᴏ ʙᴇ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇᴅ ..... ✧اבامهـ בارב✧
ᴄᴏᴘʏ?ɴᴇᴠᴇʀ! کپی؟بـہ هیچ وجه
ᴡʀɪᴛᴇʀ; ᴘᴀɴᴀʜ بـہ قلم: پناه