ببین نیکا جون،فقط با اکانتی که مالک چنله(اون چنل رو ساخته و شروعش کرده)میشه اینکار رو کرد.
میری توی بخش مدیران کانال،پایین پایین گزینه ی امضا کردن پیام هارو فعال کن🎀
نیکا از شنبه ۲۸ شهریور،تا پنجشنبه ۲۳ مهر،جوریکه ایتا نشون میده،توی چنل هیچی نبوده🥲
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
سلام به همگی🦋 من نازنین ام،اد نظر دهی جدید✨
سلام عزیزمممم
خوش اومدی دورتتت بگردمممم✨
بچه ها برای اونایی که بعضی از پارت ها نیست از ایتا خارج شید برنامه رو ببندید و دوباره وارد شید میاد همه پارت ها تو چنل دقیق هست
بچه ها به خاطر یه سری دلایل پارت 56 نداریم یعنی بعد از پارت 55 پارت 57 هست اگر دیدید اینطوریه اشتباه نفرستادم
#part57 | «خب که چی؟ همهمون میدونیم»
چند روز گذشته بود و بالاخره یه شب همه تصمیم گرفتیم دور هم جمع بشیم
حامیم با شروین و مهراد و کیوان اومده بود و بقیه بچههای بند هم بودن؛
منم با سنا و مهرسا رسیدیم
همین که وارد شدیم شروین با خنده گفت:
شروین: بالاخره خانوما تشریف آوردن!
نیکا: خ*فه ش*و 😂
(نویسنده:یکم زیادی راحتن از این اینو بدونید😂)
کیوان: خب دیگه جمعمون جمع شد
مهرسا: آره حالا میتونید شروع کنید به چرت و پرت گفتن
حامی فقط زیر زیر نگاهم میکرد و لبخند میزد
منم سعی کردم خیلی عادی رفتار کنم
البته بچهها از رابطهمون خبر داشتن و دیگه کسی لازم نبود نقش بازی کنه ولی خب معذب بودیم هنوز جلوشون
مهراد: خب امشب کی قراره غذا سفارش بده؟
(همه به سعید نگاه کردن)
سعید: چرا همیشه من؟
خانی: چون دفعه قبل انتخابت خوب نبود یه بار دیگه دعوتمون کن نگیم سلیقت بده😂
همه خندیدن
چند دقیقهای همینجوری گذشت تا کیوان گوشیش رو برداشت
کیوان: بچهها...
شروین: باز چی شده؟
کیوان: حرفا دوباره شروع شده
حامیم: چه حرفی؟
کیوان گوشی رو گذاشت وسط
یه پیچ تو اینستا بود
«حامیم و یه نفر دوتایی؛ آیا خواننده محبوب وارد رابطه شده؟»
مهرسا: خب این که جدیده نیست
عکس رو زوم کرد
عکس مربوط به همون شب بود؛ همون عکسی که من و حامیم توی ماشین بودیم
نیکا: اوه...
حامیم: اینم که قبلا بود
کیوان: اره
شروین: ولی اصلا معلوم نیست
مهراد: آره
مهرسا با خنده گفت:
مهرسا: من فقط میخوام بدونم مردم چطوری انقدر برای زندگی بقیه وقت دارن؟ 😂
سنا: واقعاً
حامیم یه نگاه کوتاه بهم انداخت
بعد خیلی عادی گفت:
حامیم: فعلاً بیخیالش
سنا: آره امشب اومدیم خوش بگذرونیم
شروین: دقیقاً!
کیوان: پس گوشیها کنار!
مهرسا: بالاخره یه حرف حساب زدی 😂
همه خندیدن...
•|Don't copy|•
به قلم:نیکا🤍