eitaa logo
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
206 دنبال‌کننده
22 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲 | سرنوشت به قـلـم؛ 𝗡𝗶𝗸𝗮 | نیکا🥀 عاشقانه | درام | رازآلود دو غریبه، یک دیدار اتفاقی... "بعضی آدم‌ها اتفاقی وارد زندگی‌مان می‌شوند؛ اما ماندنشان، کارِ سرنوشت است..." Kod:𝟬𝟯𝟴📝 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 𝒐𝒇 𝑫𝒆𝒔𝒕𝒊𝒏𝒚 | 05/6/24🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
نیکا از شنبه ۲۸ شهریور،تا پنجشنبه ۲۳ مهر،جوریکه ایتا نشون میده،توی چنل هیچی نبوده🥲
بچه ها برای اونایی که بعضی از پارت ها نیست از ایتا خارج شید برنامه رو ببندید و دوباره وارد شید میاد همه پارت ها تو چنل دقیق هست
بریم پارت بخونیمم؟؟
بچه ها به خاطر یه سری دلایل پارت 56 نداریم یعنی بعد از پارت 55 پارت 57 هست اگر دیدید اینطوریه اشتباه نفرستادم
| «خب که چی؟ همه‌مون می‌دونیم» چند روز گذشته بود و بالاخره یه شب همه تصمیم گرفتیم دور هم جمع بشیم حامیم با شروین و مهراد و کیوان اومده بود و بقیه بچه‌های بند هم بودن؛ منم با سنا و مهرسا رسیدیم همین که وارد شدیم شروین با خنده گفت: شروین: بالاخره خانوما تشریف آوردن! نیکا: خ*فه ش*و 😂 (نویسنده:یکم زیادی راحتن از این اینو بدونید😂) کیوان: خب دیگه جمعمون جمع شد مهرسا: آره حالا می‌تونید شروع کنید به چرت و پرت گفتن حامی فقط زیر زیر نگاهم می‌کرد و لبخند میزد منم سعی کردم خیلی عادی رفتار کنم البته بچه‌ها از رابطه‌مون خبر داشتن و دیگه کسی لازم نبود نقش بازی کنه ولی خب معذب بودیم هنوز جلوشون مهراد: خب امشب کی قراره غذا سفارش بده؟ (همه به سعید نگاه کردن) سعید: چرا همیشه من؟ خانی: چون دفعه قبل انتخابت خوب نبود یه بار دیگه دعوتمون کن نگیم سلیقت بده😂 همه خندیدن چند دقیقه‌ای همین‌جوری گذشت تا کیوان گوشی‌ش رو برداشت کیوان: بچه‌ها... شروین: باز چی شده؟ کیوان: حرفا دوباره شروع شده حامیم: چه حرفی؟ کیوان گوشی رو گذاشت وسط یه پیچ تو اینستا بود «حامیم و یه نفر دوتایی؛ آیا خواننده محبوب وارد رابطه شده؟» مهرسا: خب این که جدیده نیست عکس رو زوم کرد عکس مربوط به همون شب بود؛ همون عکسی که من و حامیم توی ماشین بودیم نیکا: اوه... حامیم: اینم که قبلا بود کیوان: اره شروین: ولی اصلا معلوم نیست مهراد: آره مهرسا با خنده گفت: مهرسا: من فقط می‌خوام بدونم مردم چطوری انقدر برای زندگی بقیه وقت دارن؟ 😂 سنا: واقعاً حامیم یه نگاه کوتاه بهم انداخت بعد خیلی عادی گفت: حامیم: فعلاً بی‌خیالش سنا: آره امشب اومدیم خوش بگذرونیم شروین: دقیقاً! کیوان: پس گوشی‌ها کنار! مهرسا: بالاخره یه حرف حساب زدی 😂 همه خندیدن... •|Don't copy|• به قلم:نیکا🤍
| «یکی زیادی حواسش به ماست» 👀 همه دوباره مشغول حرف زدن شدن و سعی کردیم کلاً بی‌خیال همه چی بشیم کیوان: خببب کی پایه‌ست بریم یه چیزی بخوریم؟ شروین: من سعید: منم مهراد: من پول ندارم ولی میام😂 خانی: تو همیشه همینوو میگیی مهرسا: من میگم اول سفارش بدیم بعد تصمیم بگیریم کی پول بده 😂 همه زدیم زیر خنده حامیم کنارم نشسته بود ولی فاصله‌مون کاملاً معمولی بود سر صحبتو باز کردم نیکا: حامیم چیزی نمیشه حامیم: چیزی نمیشه نیکا: من اصلاً دوست ندارم به خاطر من برات دردسر درست شه حامیم: باز شروع کردی؟ نیکا: خب واقعیه حامیم: نخیرم تو دردسر من نیستی نیکا: پس چی‌ام؟ حامیم: تو... حامیم: ولش کن😂 نیکا: اِ! بگو دیگه! حامیم: بعداً نیکا: حامیممم شروین از اون طرف داد زد: شروین: شما دوتا چی‌تون شده؟ چرا یواشکی حرف می‌زنید؟ 😂 من سریع صاف نشستم نیکا: هیچی! کیوان: آره جون خودت😂 مهرسا: ولشون کنین بابا کلاس میزارن واسه ما حامیم خندید حامیم: داشت درباره اون پسته سؤال می‌کرد شروین: آهااا کیوان: چیزی نمیشه آبجی حامیم: آره دیدی... •|Don't copy|• به قلم:نیکا🤍