eitaa logo
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
208 دنبال‌کننده
26 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲 | سرنوشت به قـلـم؛ 𝗡𝗶𝗸𝗮 | نیکا🥀 عاشقانه | درام | رازآلود دو غریبه، یک دیدار اتفاقی... "بعضی آدم‌ها اتفاقی وارد زندگی‌مان می‌شوند؛ اما ماندنشان، کارِ سرنوشت است..." Kod:𝟬𝟯𝟴📝 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 𝒐𝒇 𝑫𝒆𝒔𝒕𝒊𝒏𝒚 | 05/6/24🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part59 | «سعاد داره میاد؟!» 👀 همه هنوز دور هم نشسته بودیم من کنار حامیم بودم و بچه‌ها هم داشتن در
نادیا رحمانی••🤍•• سن؛26••🤍•• شغل:منشی،.....••🤍•• دختر عمه ی حامیم••🤍•• مربوط به پارت 59
هلیا فیضی••🤍•• سن:26••🤍•• شغل:ارایشگر••🤍•• رفیق نادیا••🤍•• مربوط به پارت 59
پارسا راستی••🤍•• سن:29••🤍•• شغل:مدل••🤍•• رفیق پوریا و نادیا••🤍•• مربوط به پارت 59
پوریا پورجمشید••🤍•• سن:27••🤍•• شغل:بیکار••🤍•• رفیق نادیا و پارسا و هلیا••🤍•• مربوط به پارت 59
اگر نیکارو دوست دارید اجازه میدم این ۴ شخصیت جدید رو نفرین کنید ☺️❤️
| «صبر کن... داداش داری؟!» 😂 نیکا؛ سعاد بهم خبر داد و بالاخره روزی که سعاد قرار بود بیاد رسید همه دور هم جمع شده بودیم؛ سعاد هم تازه رسیده بود و هنوز از ذوق دیدن هم آروم و قرار نداشتیم سعاد: نیکااااااا! نیکا: سعااااد!😭 همدیگه رو محکم بغل کردیم سعاد: باورم نمیشه بالاخره دیدمت! نیکا: منم باورم نمیشه برگشتی! کیوان: خب خب حالا بذارین ما هم یه سلامی بکنیم 😂 سعاد خندید سعاد: سلام بچه‌ها! همه یکی‌یکی سلام کردن حامیم هم لبخند زد حامیم: بالاخره شمارو دیدیم سعاد: شما همون حامیمی دیگه؟ 😂 حامیم: آره سعاد: نیکا خیلی ازت حرف زده سریع برگشتم سمتش نیکا: سعاد! 😐😂 سعاد: خب چی؟ دروغ که نگفتم همه خندیدن حامیم با خنده نگام کرد حامیم: حالا بعداً ازش بازجویی می‌کنم نیکا: عه عه نخیرمم😂 حامیم دستشو آروم گذاشت پشت کمرم و منو کشید کنار خودش مهرسا: خب دیگه این دوتا شروع کردن سنا: ولشون کن😂 --- چند ساعت گذشت همه گرم حرف زدن بودن که یه‌دفعه رو به سعاد کردم نیکا: سعاد؟ سعاد: جان؟ نیکا: یه چیزی می‌خوام بهت بگم سعاد: چی؟ نیکا: بیا با من زندگی کن سعاد: 😐 نیکا: جدی میگم سعاد: یعنی چی؟ نیکا: خونه‌م تنهام ،تو هم تازه اومدی اتاق خالی دارم بیا همین‌جا بمون سعاد: ولی... نیکا: ولی چی؟ سعاد: مگه مامان بابات و داداشت نیستن؟ یه لحظه خندیدم نیکا: مامان و بابام آلمانن دیگه سعاد: آها آره راست میگی یادم نبود نیکا: آره سعاد: داداشت چی راستی؟ نیکا: اونم رفت آلمان دیگع🤦‍♀ کیوان یه‌دفعه برگشت سمت من کیوان: داداش داری؟! من: آره😂 شروین: صبر کن صبر کن! مهراد: ما چرا تا حالا نمی‌دونستیم؟! هستی: منم تازه فهمیدم! 😭 خندیدم نیکا: خب قرار نبود جلسه معرفی خانواده بذاریم که 😂 سعید: چند سالشه؟ نیکا: بیست‌وشش کیوان: بیست‌وشش؟! نیکا: آره شروین: چه کاره‌ست؟ نیکا: شرکت داره با بابام کار می‌کنه مهراد: وااای علی: یعنی تو اینارو نباید به ما میگفتی 😂 نیکا: خب آره دیگه مهم ندونستم😂 حامیم که تا اون لحظه ساکت بود با خنده گفت: حامیم: منم تازه فهمیدم نیکا: تو هم نمی‌دونستی؟ حامیم: نه نیکا: دیدی؟ 😂 سنا سریع گفت: سنا: البته ما از قبل می‌دونستیم مهرسا: آره اره کیوان: پس فقط شما سه نفر می‌دونستین؟! سنا: آره😂 شروین: عجبا --- چند دقیقه بعد؛ سعاد هنوز داشت به حرفم فکر می‌کرد سعاد: یعنی واقعاً می‌تونم بیام پیشت؟ نیکا: معلومه سعاد: خب پس من هستم نیکا: جدی؟! سعاد: آره پریدم بغلش نیکا: وای خداااااا! 😭❤️ سعاد: فقط یه شرط نیکا: چی؟ سعاد: اتاق من مال خودم نیکا: معلومه کیوان: پس از امشب این دوتا هم‌خونه‌ان😂 شروین: خدا به اون خونه رحم کنه نیکا: چرا؟! شروین: چون دو تا دیوونه قراره باهم زندگی کنن همه زدیم زیر خنده حامیم هم خندید و گفت حامیم: من یه سؤال دارم نیکا: چی؟ حامیم: وقتی سعاد اومد پیشت، من هنوز اجازه دارم بیام خونه‌تون یا نه؟ 😂 سعاد: بستگی داره حامیم: به چی؟ سعاد: به اینکه مهمون خوبی باشی😂 روبه من گفت حامیم: تو چی شرطی نداری😂 نیکا: من طرف دوستمم😂 حامیم: خیلی خب فهمیدم با خنده سرشو تکون داد ... •|Don't copy|• به قلم:نیکا🤍
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part60 | «صبر کن... داداش داری؟!» 😂 نیکا؛ سعاد بهم خبر داد و بالاخره روزی که سعاد قرار بود بیاد رس
پآرت شصتم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》 تقدیم نگآه قشنگتون شد رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید... با شوق میخونمش؛🤍 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
بعد این رمان بازم رمان مینویسی؟ ~•~ اوو هنوز خیلی مونده تا پایان ، به احتمال زیاد یه رمان جدید شروع کنم شایدم فصل دو همین رمان رو نوشتم ولی این دوتا درصورتیه که حمایت داشته باشم اگر نه شاید پایان بزنم وسط همین رمان نمیدونم...