#part62 | «اولین شبِ همخونهای» 😂🏠
صبح روز بعد سعاد با یه عالمه چمدون اومد
درو که باز کردم خشکم زد
نیکا: سعاد... اینا چیه؟ 😐😂
سعاد: وسایلم
نیکا: تو اومدی با یه کشور مهاجرت کنی اینجا؟!
سعاد: خب نمیدونستم چیا لازمه!
نیکا: داداششششش
سعاد: غر نزن بیا کمک کن
چمدونا رو کشیدیم داخل
هنوز داشتیم وسایل رو جابهجا میکردیم که زنگ در خورد
نیکا: کیه؟
صدای حامیم از پشت در اومد:
حامیم: پستچی 😂
در رو باز کردم
نیکا: تو اینجایی؟
حامیم: آره گفتم بیام کمک
سعاد از پشت سرم گفت:
سعاد: من که گفته بودم لازم نیست
حامیم: منم گفتم اگه چیزی سنگین بود خبرم کنین
سعاد: خب الان چیزی سنگین نیست
حامیم: اون چمدون چرا اینقدر سنگینه پس؟
سعاد: وسایل منه
حامیم: خب بده من
چمدون رو برداشت
نیکا: اِ حامیم نکن اینجوری سنگینهها
حامیم: چیزی نیست
سعاد: دیدی؟ خودش خواست
نیکا: 😂
حامیم چمدون رو برد سمت اتاق
منم دنبالش رفتم
نیکا: بذارش اونجا
حامیم: اینجا؟
نیکا: آره
چمدون رو گذاشت زمین
بعد برگشت سمتم
حامیم: خب خانوما دیگه رسما هم خونه اید
نیکا: آره
حامیم: خوشحالی؟
نیکا: خیلی
حامیم: خوبه
حامیم: خب ما دیگه مزاحم همخونهایها نمیشیم
سعاد: آفرین کار خوبی میکنه
نیکا:سعاددددد
---
چند ساعت بعد؛
سعاد بالاخره وسایلشو مرتب کرد
شب شده بود و دوتایی توی آشپزخونه نشسته بودیم
سعاد: خب یه قانون داریم
نیکا: چی؟
سعاد: هرکی آخر شب گشنش شد خودش غذا درست کنه
نیکا: من قبول ندارم
سعاد: چرا؟
نیکا:باهم درست کنیمم
بعد هجی کردم
_ه.م.ک.ا.ر.ی،همکاری😂
سعاد:باشهه قبوله
بعد رفتیم تو سالن و کنار هم نشستیم
چند ثانیه نگام کرد
سعاد: خب...
نیکا: خب؟
سعاد: من یه چیزی فهمیدم
نیکا: چی؟
سعاد: تو واقعاً عاشقشی
نیکا:چی؟
سعاد:تو واقعا عاشق حامیمی؟
لبخندی ناخودآگاه نشست روی صورتم
نیکا: اوهوم
سعاد: خب پس...
یه لبخند شیطنتآمیز زد
سعاد:قراره خیلی هیجان انگیز باشه
•|don't copy|•
به قلم:نیکا🤍
پآرت شصت و یکم و شصت و دوم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️