𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
بچه ها همش لفت داریم ، رمانو دوست ندارید بگید پایان بزنیم...
عشقم
رمانت بی نظیره هزار و یک بار
هدایت شده از | Nσʋҽʅ |Rσԋααɱ|
𝑵𝑶𝑽𝑬𝑳 "𝒓𝒐𝒉𝒂𝒂𝒎"
| 𝒇𝒂𝒔𝒍 1 |
𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟏𝟏𝟎
+بییییخیاااال
رفتم خودمو پرت کردم روی کاناپه
+بزار به درد خودم بسوزم و بسازم
اومد جلوم دست به پهلو وایساد:
حامی:نه نه نه عمممرااا؛پاشو ببینم پاشو یه آب به دست و صورتت بزن..
+نمیخوام ولم کن..
حامی: نه خیر اینجوری نمیشه!
رفت سمت آشپزخونه:
+تعارف نکنیااا خونهی خودته!
دست به سینه به یه جا خیره شده بودم که حامی با یه پارچ آب اومد جلوم وایساد
حامی: انتخاب کن ؛ یا خودت بلند میشی یا پارچ آبو خالی میکنم روی سرتتتت
+حامی به خدا اگه اینو خالی کنی پوستتو میکَنَم!
با نگاه شیطونی پارچو آورد نزدیکم که سریع از جام پریدم و فاصله گرفتم ازش!
حامی: پس بدددو بددو بشور صورتتووو
با حرص گفتم:
+اگه تلافی نکردم سرت ماهلین نیستم!
رفتم سمت روشوییمون و آب زدم به صورتم..
نگاهی به خودم توی آینه انداختم؛ حامی راست میگفت! عین روح شده بودم!
رفتم پایین که نشسته بود روی مبل:
+خب تموم شد؟ حالا بزار به درد خودم ...
از جاش بلند شد:
حامی: نه تموم نشده تازه شروع شده! بدو برو آماده شو که بریم
+عممممرااا حوصلهشو ندارم!
حامی: خیله خب پس خودم میرم توی اتاقت سراغ کمدت و لباس برات میارم!
رفت بره سمت پلهها که دویدم جلوشو گرفتم:
+هوی هووووی کجاااا اتاق خودمههه حریم شخصی نمیفهمی؟
حامی: خودمم دلم نمیخواد برم توی زمین مین گذاری شده؛ پس لطف کن خودت برو آماده شو..
+نمییییخوااااممم
حامی:نمیخوای؟ پس باشه همینطوری کولت میکنم میبرمت!
یهو خم شد و منو انداخت روی کولش عین گونی سیب زمینی
+ اووووی دیوونههههه منو بزار زمیییینننن الان میوفتمممم کمکککک یه تیمارستانی داره منو میبرهههه ولممم کننن نمیخوام بیااااممم منو بزار زمین تا جیغ نکشیدمممم
حامی: وقتی خودت نمیای مجبورم به زور ببرمت(بیخیال)
رفت سمت در ورودی...
+ بابا بزار منو زمین الان بالا میااارممم بخدا همه ی همسایه ها رو خبر میکنماااا.. بااااشههه باااشههه میام میامم
یهو وایساد و منو آروم گذاشت زمین..
وای بلاخره زمییننن
+دیوونهای توووو خل شدیییی
حامی: برای دوباره دیوونه کردنت آره دیوونه شدم؛ حالا منتظر میمونم تا بری آماده بشی
و از اینکه موفق شده بود منو به زور ببره لبخند پیروزمندانهای زد!
با حرص گفتم:
+قلدر!
و با حرص و قدم های محکم از پلهها رفتم بالا..
حامی:مواظب باش از قدم هات پلهها رو نشکنی(خنده)
برگشتم سمتش و دمپایی هامو در آوردم و پرت کردم سمتش که جا خالی داد:
+ بخدا امروز من قاتلت میشم!
و ادامهی راهمو رفتم!
༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯
ᴛᴏ ʙᴇ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇᴅ ..... ✧اבامهـ בارב✧
ᴄᴏᴘʏ?ɴᴇᴠᴇʀ! کپی؟بـہ هیچ وجه
ᴡʀɪᴛᴇʀ; ᴘᴀɴᴀʜ بـہ قلم: پناه