𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
بچه ها سرما خوردم حالم خیلی بده امشب پارت نداریم به جاش فردا سه تا میدم❤️🩹
بمیرم الهی
البته خودم دلم تنگ شده برای مریض شدن و دعا میکنم مریض شم
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
بچه ها سرما خوردم حالم خیلی بده امشب پارت نداریم به جاش فردا سه تا میدم❤️🩹
💔ویویوویویوی
خوب شیوووو
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
بمیرم الهی البته خودم دلم تنگ شده برای مریض شدن و دعا میکنم مریض شم
خدانکنه عسلم
نه حاجی اینطوری نگیدد بخدا قدر سلامتیتون رو بدون
من الان تب دارم گوش درد دارم گلومو از دست دادم اصلا حالم غیر قابل توصیفه
بخدا مدرسه رفتن صد شرف داره به مریضی ،حالا هر میریضی💔
#part68 | «خب دیگه، دیدیم! 😂»
نیم ساعت بعد؛
بچه ها هنوز اینجا بودن،من کنار حامی وایساده بودم و داشتم با سنا حرف میزدم که حامی از پشت سرم نزدیک شد
حامی: خانوم؟
نیکا: جان؟
حامی: یه دقیقه بیا
نیکا: باز چی شده؟ 😂
حامی: هیچی، بیا دیگه
دستم رو گرفت و منو سمت خودش کشید
نیکا: حامی، همه دارن نگامون میکنن😂
حامی: خب بذار نگاه کنن
برگشت سمتمو دستش رو دور کمرم گذاشت
حامی: مگه من قراره قایمت کنم؟
نیکا: نه ولی...
حامی: ولی چی؟
نیکا: هیچی😂
حامی: باز هیچی؟
خندید و یه بوس*های روی گونهم زد
حامی: قربونت برم...
نیکا: خدانکنهه
حامی: خیلی دوستت دارم
لبخند زدم
نیکا: منم دوستت دارم
ازم فاصله گرفت اما هنوز دستش دور کمرم بود
برگشتم دیدم همه نگامون میکنن
حامیم خندید.
حامی: حسودی نکنین
سعاد: بگم بهت نیکا رو اذیت کنی با من طرفی😂✨
حامی: میدونم خانوم 😂
سعاد: خوبه که میدونی
نیکا: شما دوتا چرا سر من انقدر دعوا میکنید؟ 😂
حامی: چون جفتمون دوستت داریم
سعاد: دقیقاً
خندیدم
---
همون موقع مهرسا از کنار شروین رد شد و لیوانی که دستش بود رو روی میز گذاشت
شروین: مهرسا؟
مهرسا: جان؟
شروین: اون چیزی که گفتم رو جدی نگیر
مهرسا: کدوم؟
شروین: اینکه گفتم امشب قشنگ شدی
مهرسا: چرا؟
شروین: نمیدونم... یهویی گفتم
مهرسا لبخند زد
مهرسا: اتفاقاً خوشم اومد
شروین نگاهش کرد
کیوان که کنار سنا وایساده بود، زیر لب گفت:
کیوان: اوضاع این یکی هم داره خراب میشه 😂
سنا خندید
---
اون طرفتر مهراد و سعاد دوباره سر آهنگ بحثشون شده بود
مهراد: من میگم اینو بذار
سعاد: نه
مهراد: چرا نه؟
سعاد: چون بده
مهراد: تو اصلاً سلیقه نداری
سعاد: تو داری؟
مهراد: صددرصد
سعاد: ثابت کن
مهراد: باشه
گوشی رو برداشت و یه آهنگ دیگه گذاشت
سعاد چند ثانیه گوش داد
سعاد: ...
مهراد: خب؟
سعاد: بد نیست
مهراد: دیدی؟
سعاد: فقط این یکی
مهراد: یعنی کمکم داری قبول میکنی من سلیقه دارم؟
سعاد: خواب ببینی😂
مهراد: خیلی خب فعلاً همین که اینو قبول کردی کافیه
سعاد: پررو
مهراد: ممنون
سعاد: تعریف نکردم!
مهراد: من به حساب تعریف گذاشتم😂
سعاد:از رو من اسکی میرییی
مهراد:نهههه😂(فرار)
•|Don't copy|•
به قلم:نیکا🤍
#part69 | «مامانم هنوز هیچی نمیدونه>
مهمونیمون هنوز ادامه داشت
کنار حامی بودم که
یهدفعه گوشیش زنگ خورد
حامی: یه لحظه عشقم
به صفحه نگاه کرد
حامی: مامانمه
تماس رو جواب داد
حامی: سلام مامانن
چند ثانیه گوش داد
حامی: آره فردا شب؟
باز گوش داد و لبخند زد
حامی: باشه میام
مکث کرد
حامی: تنها نه با یه نفر میام
همهی بچهها یهو ساکت شدن و نگاش کردن 😂
کیوان زیر لب گفت:
کیوان: اووووه
حامی با دست اشاره کرد ساکت باشه
حامی: آره مامان... باشه... پس فردا شب میبینمتون خدافظ
تماس رو قطع کرد
نیکا: چی گفت؟
حامی برگشت سمتم
حامی: فردا شب شام میریم خونه مامان اینا دعوتیم
نیکا: ما؟
حامی: آره
نیکا: مامانت میدونه من میام؟
حامی: نه
نیکا: حامیییی! 😭
خندید
حامی: چی شده؟
نیکا: خب وقتی نمیدونه من کیام یهویی منو ببری اونجا؟!
حامی: گفتم با یه نفر میام
نیکا: با «یه نفر»؟! 😂
حامی: خب آره
نیکا: اگه بپرسه کیه چی؟
حامی: میگم زن ایندمه
نیکا: مگه به همین راحتیهه
حامی: آره
بعد دستمو گرفت
حامی: استرس نداشته باش عزیزم مامانم انقدر آدم مهربونیه
نیکا: ولی اگه خوشش نیاد ازم چی؟
حامی: قربونت برم چرا باید خوشش نیاد؟
نیکا: نمیدونم
حامی: فقط قراره بشناسدت
نیکا: خب این بیشتر استرس داره! 😭
حامی خندید و گونم و نوازش کرد
حامی: من کنارتم هرچی شد، خودم هستم
---
سعاد که تمام حرفهامون رو شنیده بود گفت:
سعاد: نیکا نترس
نیکا: تو هم بودی استرس میگرفتی!
سعاد: نه
مهرسا: من بودم استرس میگرفتم😂
سنا: منم
کیوان: منم بودم فقط به فکر غذا بودم
شروین: تو واقعاً مشکل داری😂
مهراد: منم با کیوان همفکرم
سعاد: شما دوتا فقط بخوین
مهراد: تو هم میخوری
سعاد: من حداقل باکلاس میخورم
مهراد: غذا خوردن باکلاس دیگه چه مدلیه؟ 😂
سعاد: به تو ربطی نداره
مهراد: خب کنجکاو شدم
سعاد: فضولی نکن
مهراد: باشهه
---
شروین هم کنار مهرسا نشسته بود
شروین: تو اگه جای نیکا بودی برای فردا چی میپوشیدی؟
مهرسا: چرا همه از من میپرسین؟ 😂
شروین: چون سلیقهت خوبه
یکم فکر کرد
مهرسا: خب... یه لباس ساده و شیک
شروین: آره به نظرم همین خوبه
مهرسا: تو چرا انقدر نظر من برات مهم شده؟ 😏
شروین: چون...
مکث کرد
شروین: چون دوست دارم نظر تو رو بدونم
لبخند زد
مهرسا: باشه پس فردا به نیکا کمک میکنم
شروین: خوبه
---
حامی: نیکا
نیکا: جانم؟
حامی: فردا فقط خودت باش
نیکا: باشه
حامی: خودتو عوض نکن
نیکا: ولی مامانت...
حامی: مامانم اگه تو رو بشناسه خودش میفهمه چرا من اینقدر دوستت دارم
نیکا: حامی...
حامی: جان دلم؟
نیکا: دوستت دارم
حامی لبخند زد
حامی: من بیشتر
فردا شب هرچی شد من کنارتم
نیکا: قول؟
حامی: قول ...
•|DON'T COPY|•
به قلم:نیکا🤍
پآرت شصت و هشتم و شصت و نهم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️