#part25| !من که حسودی نکردم
گوشی رو گذاشته بودم کنارم ولی هر دو دقیقه یه بار برش میداشتم
پیام حامیم رو مرور میکردم:
«نیکا اگه از چیزی ناراحت شدی نمیخوام همینطوری بمونه»
نیکا: اه...
دلم میخواست جواب بدم
ولی غرورم اجازه نمیداد
نیکا: اصلاً چرا باید جواب بدم؟ 😐
گوشی رو گذاشتم کنار
سه ثانیه بعد دوباره برداشتمش
نیکا: خب شاید فقط یه جواب کوچیک...
نوشتم:
نیکا: «خوبم»
ارسال
فوری جواب اومد
حامیم: «خوب نیستی»
نیکا: جواب دادم
_«هستم»
حامیم: «نه نیستی»
نیکا: «چرا نه؟»
حامیم: «چون وقتی خوبی با من اینطوری حرف نمیزنی»
نیکا: «چهجوری حرف میزنم؟»
حامیم: «سرد»
نیکا: «خب شاید حوصله ندارم»
حامیم: «باشه قبول»
چند ثانیه گذشت
حامیم: «ولی میخوام بدونم چی شد»
نیکا: «هیچی گفتم»
حامیم: «باز گفتی هیچی»
نیکا: «آره»
حامیم: «نیکا...»
نیکا: «هوم»
حامیم: «اون عکسها بود؟»
گوشی رو نگاه کردم
خشکم زد
نیکا: «کدوم عکسها؟»
حامیم: «همونایی که با چندتا دختر گرفتم»
نیکا: «نخیر»
حامیم: «پس بود»
نیکا: «گفتم نه 😐»
حامیم: «باشه»
نیکا: «خب»
حامیم: «ولی اگه اون بود فهمیدم ببخشید »
نیکا: «چی رو میفهمی؟»
حامیم: «اینکه شاید ناراحتت کرده»
نیکا: «خب چرا باید ناراحت شم؟»
حامیم: «نمیدونم»
نیکا: «پس؟»
حامیم: «چون شاید برات مهمم.»
یه لحظه دلم ریخت
نیکا: «خودشیفتهه»
حامیم: «پس نیستم؟»
نیکا: «نه هستی»
حامیم: «حیحییی»
نیکا: «ولی...»
حامیم: «ولی چی؟»
نیکا: «اون کارتو دوست نداشتم»
چند ثانیه جواب نداد
حامیم: «میفهمم»
نیکا: «همین؟»
حامیم: «نمیدونم چی باید بگم الان »
نیکا: « منم نمیدونم»
حامیم: «ببخشید بازم»
نیکا: «من که حسودی نکردم»
حامیم: «من نگفتم حسودی کردی 😂»
نیکا: «خب...»
حامیم: «ولی الان خودت گفتی»
نیکا: «وای حامیممم 😭»
حامیم: «😂😂»
نیکا: «دیگه باهات حرف نمیزنم»
حامیم: «باشه😂»
نیکا: «جدی برم؟»
حامیم: «نههه شوخی کردم»
نیکا: «اههه »
حامیم: «ولی یه چیزی»
نیکا: «چی؟»
حامیم: «اون ژست من صرفاً برای عکس بود»
نیکا: «خب؟»
حامیم: «هیچ معنی دیگهای نداشت»
نیکا: «باشه»
حامیم: «و اگه میدونستم ناراحتت میکنه حواسم بیشتر بود»
نیکا: «باشه...»
حامیم: «الان بهتر شدی؟»
نیکا: «یه کم»
حامیم: «فقط یه کم؟»
نیکا: «آره»
حامیم: «پس باید یه کاری کنم کامل خوب شی»
نیکا: «چه کاری؟»
حامیم: «فردا میبینمت»
نیکا: «برای چی؟»
حامیم: «باید حضوری باهات حرف بزنم»
نیکا: «حامیم نترسون منو »
حامیم: 《نترسس😂
فقط میخوام وقتی باهات حرف میزنم صورتت رو ببینم》
یه لبخند نشست روی لبم
نیکا: «باشه»
حامیم: «پس آشتی؟»
نیکا: «هنوز نه»
حامیم: «چرا؟»
نیکا: «یکم باید ناز بخری»
حامیم: «من؟! 😂»
نیکا: «آره»
حامیم: «باشه خانوم هرچی تو بگی»
نیکا: «خوبه»
حامیم: «شب بخیر خانوم لجباز »
نیکا: «شب بخیر پررو»
گوشی رو گذاشتم کنار
نیکا: توی دلم گفتم خب شاید یه کوچولو دلم براش تنگ شده بود...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
#part26 | هنوز قهریم ❌
صبح فرداش ساعت نزدیک یازده بود که گوشیم زنگ خورد
hamim
یه نگاه به اسمش کردم
نیکا: نه نیکااا برندار بذار زنگ بخوره
زنگ قطع شد
دو ثانیه بعد دوباره زنگ خورد
نیکا: این ولکن نیست 😂
جواب دادم
نیکا: الو؟
حامیم: سلام
نیکا: سلام
حامیم: بیداری؟
نیکا: نه خوابم
حامیم: خیلی بامزهای
نیکا: ممنون 😂
حامیم: هنوز قهری؟
نیکا: آره
حامیم: جدی؟
نیکا: خیلی جدی
حامیم: خب من که دیشب عذرخواهی کردم
نیکا: عذرخواهی کافی نیست
حامیم: پس چی کافیه؟
نیکا: خودت باید بفهمی
حامیم: اووووف
نیکا: ...
حامیم: باشه
نیکا: چی باشه؟
حامیم: امروز میفهمی
نیکا: کجا؟
حامیم: ساعت چهار آماده باش
نیکا: برای چی؟
حامیم: نمیگم
نیکا: باز سورپرایز؟
حامیم: این یکی فرق داره
نیکا: حامیم...
حامیم: جان؟
نیکا: من نمیام
حامیم: نمیشه
نیکا: حتما همه هستن
حامیم: نه فقط خودمونیم
یه لحظه ساکت شدم
نیکا: باشه
حامیم: پس میبینمت
نیکا: هنوز آشتی نکردما
حامیم: میدونم
نیکا: فقط دارم میام ببینم چی کار میخوای بکنی
حامیم: دقیقاً برای همین میخوام ببینمت
تماس قطع شد
---
*ساعت ۴*
ساعت چهار سوار ماشین شدم
حامیم: سلام خانوم قهر قهرو
نیکا: سلام آقای بیخیال
حامیم: هنوز؟
نیکا: آره
حامیم: باشه
حرکت کردم
چند دقیقه گذشت
نیکا: خب کجا میریم؟
حامیم: الان میفهمی
دیگه حرفی نزدیم اما نگاه های حامیمو رو خودم حس میکردم
---
چند دقیقه بعد رسیدیم
پیاده شدم و یه لحظه مات موندم
یه جای دنج و خلوت بود؛ یه میز کوچیک گوشهی فضای باز با چندتا خوراکی و بستنی که روی میز چیده شده بود
نیکا: اینا چیه؟
حامیم: جبران
نیکا: 😂
حامیم: گفتی باید جبران کنم دیگه
نیکا: آره ولی...
حامیم: ولی چی؟
نیکا: فکر نمیکردم واقعاً انجامش بدی
حامیم: من وقتی چیزی برام مهم باشه انجامش میدم
نیکا: ...
حامیم: حالا بشین
نشستم
حامیم ظرف بستنی رو جلوم کشید
نیکا: این همون طمعیه که دوست دارم
حامیم: میدونم
نیکا: از کجا یادت مونده؟
حامیم: خیلی چیزا دربارهت میدونم
نیکا: مثلاً؟
حامیم: بستنی مورد علاقهت
نیکا: خب؟
حامیم: اینکه وقتی ناراحتی زیاد حرف نمیزنی
نیکا: 😐
حامیم: اینکه وقتی خجالت میکشی هی به موهات دست میزنی
دستم ناخودآگاه رفت سمت موهام
حامیم خندید
حامیم: دیدی؟
نیکا: خفه شو 😂
حامیم: باشه😂
چند ثانیه بعد جدیتر شد
حامیم: و اینکه وقتی چیزی ناراحتت میکنه سعی میکنی بگی مهم نیست
نیکا: ...
حامیم: ولی هست
نگاهش کردم
حامیم: نیکا من نمیخوام کاری کنم که حس بدی درمودم داشته باشی
نیکا: میدونم
حامیم: اون شب واقعاً فقط برای عکس بود
نیکا: میدونم
حامیم: ولی وقتی دیدم ناراحت شدی فهمیدم باید بیشتر حواسم باشه
نیکا: خب...
حامیم: خب؟
نیکا: هنوز یه ذره قهرم
حامیم: 😂
نیکا: نخند!
حامیم: نمیخندم
نیکا: پس چرا داری لبخند میزنی؟
حامیم: چون دیگه کامل قهر نیستی
نیکا: گفتم یه ذره!
حامیم: همونم خوبه
یه قاشق از بستنی خوردم
نیکا: خیلی خوبه
حامیم: پس جبران قبول شد؟
نیکا: هنوز دارم فکر میکنم
حامیم: سختگیری😂
نیکا: معلومه
حامیم: خب هرچقدر طول بکشه من صبر میکنم
نیکا: جدی؟
حامیم: آره
یه لحظه نگام کرد
حامیم: چون نمیخوام ناراحت باشی
لبخند زدم
نیکا: خب...
حامیم: خب؟
نیکا: شاید هفتاد درصد آشتی کردم
حامیم: فقط هفتاد؟
نیکا: آره
حامیم: اون سی درصد رو چیکار کنم؟
نیکا: خودت میدونی
حامیم: باشه
نیکا: ولی بستنی خیلی کمک کرد 😂
حامیم: پس فردا هم بستنی میخریم
نیکا: نه دیگه اونجوری دیگه جبران نیست رشوهست
حامیم: 😂😂
حامیم چند لحظه نگام کرد
نیکا: چیه؟
حامیم: هیچی
نیکا: باز شروع کردی؟
حامیم: نه...
یه لبخند زد
حامیم: فقط دلم برای خندهت تنگ شده بود...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت بیست چهارم ،بیست و پنجم و بیست ششم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️