#part27| خب... پس آشتی؟ 👀
هنوز داشتیم بستنی میخوردیم که گوشی حامیم زنگ خورد
حامیم: الو؟
شروین: داداش کجایی؟
حامیم: بیرونم
شروین: امشب میای دیگه؟
حامیم: کجا؟
شروین: همون جایی که گفتیم بچهها هم میان
حامیم یه نگاه به من کرد
حامیم: آره میام
شروین: نیکا هم میاد؟
حامیم: نمیدونم از خودش بپرس
گوشی رو گرفت سمتم
حامیم: شروینه
نیکا:گوشی رو از دستش گرفتم
_الو؟
شروین: نیکااا امشب میای توهمم؟
نیکا: کجا؟
شروین: یه دورهمی همه هستن
نیکا: من هستم 😂
حامیم با تعجب نگام کرد
حامیم: مگه تو همین الان نگفتی خستهای؟
نیکا: من؟! کی گفتم؟ 😂
حامیم: قبل از اینکه بستنی بخوری
نیکا: اون موقع خسته بودم الان نیستم
شروین:😂😂 پس قطعی شد؟
نیکا: آره😂
شروین: دمت گرم پس میبینمت
تماس قطع شد
گوشی رو بهش برگردوندم
حامیم:فک کردم از مهمونی خوشت نمیاد زیاد
نیکا:چرا همچین فکری کردی؟
حامیم: پس چرا اون شب زود رفتی؟
نیکا: چون قهر بودم
حامیم: 😂
نیکا: نخند!
حامیم: باشه
یه لحظه سکوت کرد
بعد دستش رو جلو آورد
حامیم: خب؟
نیکا: چی خب؟
حامیم: آشتی؟
به دستش نگاه کردم
بعد به خودش
نیکا: هنوز نه
حامیم: چرااا؟
نیکا: باید یه کم بیشتر تلاش کنی
حامیم: یعنی این همه بستنی و حرف زدن کافی نبود؟
نیکا: نه
حامیم: سخت نگیر دیگهه
نیکا: ...
حامیم خندید
بعد دستش رو پس کشید
حامیم: باشه پس امشب دوباره تلاش میکنم
نیکا: ببینم چی کار میکنی
---
*شب*
چند ساعت از دیدن حامیم گذشته بود دوباره اومد دنبالم ،رسیدیم و وارد مهمونی شدیم
این بار واقعاً شلوغ بود
موزیک بلند کلی آدم نور و سر و صدا
نیکا: وااای عاشقشم 😂
حامیم: میدونستم
نیکا: ببین چقدر شلوغه
حامیم: آره فقط گمت نکنم
نیکا: من بچه نیستم
حامیم: میدونم
چند نفر حامیم رو شناختن و سریع اومدن سمتش
یکی: حامیم؟
حامیم: سلام
یکی دیگه: میشه عکس بگیریم؟
حامیم: آره
من کنارش وایساده بودم و منتظر بودم
بعد از چندتا عکس حامیم برگشت سمتم
حامیم: بیا
نیکا: کجا؟
حامیم: با من باش
نیکا: چرا؟
حامیم: چون اینجا شلوغه گمت میکنم
بعد خیلی طبیعی دستش رو گذاشت دور شونهم
همین یه حرکت باعث شد یه لحظه نگاش کنم
حامیم: چیه؟
نیکا:ه هیچی
حامیم: اذیتت میکنه؟
نیکا: نه
حامیم: پس خوبه
دستش هنوز دور شونهم بود و با هم از بین جمعیت رد شدیم
من یه لبخند ریز زدم
نیکا: حامیم؟
حامیم: هوم؟
نیکا: داری پیشرفت میکنی
حامیم: تو چی میگی؟ 😂
نیکا: هیچی
حامیم: نه بگو
نیکا: هیچییی
حامیم: باشه
چند قدم بعد شروین از دور داد زد:
شروین: بالاخره آشتی کردین یا نه؟
من سریع گفتم:
نیکا: نههه هنوز
حامیم: 😂😂
شروین: پس هنوز امید هست
کیوان: داداش ولش کن خودش درست میشه 😂
من خندیدم
حامیم هم نگام کرد
حامیم: خوبه که امشب خوشحالی
نیکا: آره
حامیم: یعنی بهتر شدی؟
نیکا: خیلی
حامیم: پس اون سی درصد؟
نیکا: شاید بیست درصد مونده
حامیم: فقط بیست؟
نیکا: آره
حامیم: خوبه
بعد خیلی آروم گفت:
حامیم: پس امشب یه کاری میکنم اونم بره
نیکا: ببینم آقای صالحی چی تو آستین داره 😂
و من هنوز نمیدونستم...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت بیست و هفتم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
بچه ها فقط یکی دادم چون هم آمار به ۹۰ نرسید و هم لفت داشتیم ...
اما اگر ناشناس کویر نشه فردا جبرانی میزارم✨