#part9 | یه چیزی داشت عوض میشد
فردای اون روز از صبح یه لبخند مسخره رو صورتم بود
صبحم رو با بحث کردن درمورد دیروز با بچه ها شروع کردم 🤦♀
*بعد از کلی تعریف درمورد دیروز*
سنا: نیکا؟
نیکا: جان؟
سنا: چرا داری لبخند میزنی؟
نیکا: لبخند میزنم؟ 😐
مهرسا: آره
نیکا: خب شاید خوشحالم
سنا: به خاطر چی؟
نیکا: نمیدونم
مهرسا: حامیم؟
نیکا: 😐
سنا: اووووووه!
نیکا: بچههاااا بس کنین دیگه 😂
مهرسا: مگه چی گفتم؟
نیکا: هیچی نگفتی
مهرسا: پس چرا عصبی شدی؟
نیکا: عصبی نیستم
سنا: دقیقاً همون موقعی که آدم عصبیه میگه عصبی نیستم 😂
مهرسا: تازه دیروز هم باهاش تنها رفتی کافهه
نیکا: خب
مهرسا: بعدم باهم فرار کردید
نیکا: اون دیگه تقصیر معروف بودنشه 😂
سنا: ولی خب
نیکا: ولی خب چی؟
سنا: به نظرم یه جیزی اینجا درست نیست
نیکا: نه بابا همه چی درسته
مهرسا: منم فکر نکنم چیز عجیبی باشه
نیکا یه نگاه به مهرسا کرد
مهرسا: چیه؟
نیکا: هیچی
مهرسا: واقعاً میگم
نیکا: باشه
گوشیم ویبره رفت
نگاهش کردم
حامیم: «صبح بخیر :)»
لبخندم دوباره برگشت
سنا: کیه؟
نیکا: هیچکی
سنا: نیکاااا
نیکا: حامیمه خب 😂
مهرسا ساکت نگاه میکرد
نیکا جواب داد:
نیکا: صبح بخیررر 😂
حامیم: بیدار بودی؟
نیکا: آره با این دوتا مگه میشه خواب بود؟
سنا:(زدم پشت سرش)
ما دوتا رو چرا میفروشی؟ 😂
نیکا: راست میگم خب
حامیم: امروز برنامه داری؟
نیکا: نه چرا؟
حامیم: هیچی گفتم شاید بتونیم یه جایی بریم که دیگه مجبور نباشیم فرار کنیم 😂
نیکا: آره این دفعه یه جای خلوتتر😂
حامیم: پس پایهای؟
نیکا: آره
مهرسا: نیکا
نیکا: هوم؟
مهرسا: بعداً میتونم یه چیزی بهت بگم؟
نیکا: آره چی شده؟
مهرسا: نه الان نه
نیکا: باشه
---
چند ساعت بعد...
حامیم و شروین و کیوان توی ماشین بودن
شروین: امروز کجا میری؟
حامیم: بیرون
کیوان: با کی؟
حامیم: نیکا
شروین: اووووووه دوباره؟
حامیم: آره
کیوان: داداش یه سوال
حامیم: بپرس
کیوان: خوشت اومده ازش؟
حامیم چند ثانیه ساکت موند
حامیم: نمیدونم
شروین: این نمیدونم خیلی مشکوکه 😂
حامیم: فقط باهاش راحتم
کیوان: همین اولش مهمه
حامیم: هعی
---
عصر جلوی یه کافه خلوت منتظر حامیم بودم
یه ماشین مشکی اومد جلو
حامیم پیاده شد
این بار کلاه و ماسک نداشت
نیکا: سلام
حامیم: سلام
نیکا: اینجا دیگه کسی نمیریزه سرت؟
حامیم: تا الان که نه 😂
نیکا: پس خدا رو شکر
حامیم: بریم؟
نیکا: بریم
چند قدم کنار هم راه رفتیم
حامیم: راستی...
نیکا: هوم؟
حامیم: دلم میخواست امروز ببینمت
نیکا یه لحظه مکث کرد
نیکا: منم
حامیم: جدی؟
نیکا: آره
حامیم لبخند زد
حامیم: خوبه
نیکا: چی خوبه؟
حامیم: اینکه فقط من دلم نمیخواسته
نیکا: 😂
...
•|DON'T COPY |•
به قلم:نیکا🤍
#part10 | فقط یه آشنایی ساده؟
سه روز بود که تقریباً هر روز با حامیم حرف میزدم
نه خیلی زیاد
نه اینکه صبح تا شب چسبیده باشیم به گوشی
مثل یه «صبح بخیر» یه «خوبی؟»، یه شوخی کوچیک
همین چیزای ساده
اون روز با سنا و مهرسا توی ماشین بودیم
سنا: نیکا؟
نیکا: هوم؟
سنا: یه سوال
نیکا: بپرس
سنا: تو و حامیم دقیقاً چیکاریین؟
نیکا: هیچ کاره
مهرسا: هیچکاره یعنی چی؟
نیکا: یعنی هیچکاره دیگه 😂
سنا: خب با هم بیرون میرین
نیکا: بله
سنا: هر روز حرف میزنین
نیکا: درسته
سنا: پس هیچی نیستین؟
نیکا: آره خب
سنا: تو خودتم نمیفهمی داری چیکار میکنی😂
مهرسا ساکت نشسته بود
نیکا: مهرسا؟
مهرسا: چیه؟
نیکا: تو چرا هیچی نمیگی؟
مهرسا: چی بگم؟
نیکا: نمیدونم
مهرسا: به نظرم هنوز زوده بخوای چیزی بگی
نیکا: دقیقا
سنا: بالاخره یکی حرف حساب زد
مهرسا: شاید فقط دارن همدیگه رو میشناسن
نیکا: آره دقیقا همینه
مهرسا: پس فعلا همین
نیکا: آره
مهرسا یه لبخند کوچیک زد ولی معلوم بود یه چیزی تو دلشه
---
عصر همون روز حامیم با شروین و کیوان توی استودیو بود
شروین: داداش؟
حامیم: هوم؟
شروین: یه سوال مهم
حامیم: باز چی؟
شروین: تو با نیکا چیکار میکنی؟
حامیم: هیچی
کیوان: 😂
حامیم: چیه؟
شروین: یعنی خوشت نیومده ازش؟
حامیم چند لحظه ساکت شد
حامیم: نگفتم خوشم نیومده
کیوان: پس؟
حامیم: نمیدونم
شروین: وای خدا
حامیم: ...
کیوان: داداش تو اگه از یکی خوشت بیاد میفهمیها 😂
حامیم: شاید دارم تازه میفهمم
شروین یه لبخند زد
شروین: اووووه
حامیم: شروین یه بار دیگه اووووه کنی میزنمت
کیوان: 😂😂
---
شب گوشیم زنگ خورد
حامیم بود
نیکا: الو؟
حامیم: سلام
نیکا: سلاممم
حامیم: چیکار میکنی؟
نیکا: هیچی افتادم رو تخت😂
حامیم: خستهای؟
نیکا: اوم
حامیم: هعی خدا امروز ساکتی
نیکا: من؟
حامیم: آره
نیکا: نه بابا
حامیم: مطمئنی؟
نیکا: آره
حامیم: خب پس خوبه
چند ثانیه ساکت موندیم
نیکا: حامیم؟
حامیم: جان؟
نیکا: یه سوال
حامیم: بپرس
نیکا: چرا من؟
حامیم: یعنی چی؟
نیکا: چرا با من دوست شدی؟ خب تو آدمای زیادی دور و برت هستن
حامیم: نمیدونم
نیکا: یه چیزی بگو خببب
حامیم: واقعاً نمیدونم چجوری توضیحش بدم
نیکا: خب سعی کن
چند ثانیه چیزی نگفت
حامیم: چون پیش تو لازم نیست حامیم باشم
نیکا: یعنی چی؟
حامیم: همهجا منو به عنوان خواننده میشناسن و باهام جور دیگه ای رفتار میکنن
نیکا: خب؟
حامیم: ولی تو از اول اصلاً نمیدونستی من کیام و باهام مثل بقیه یکرنگ بودی
نیکا: خب ببخشید دیگه😂
حامیم: نه اتفاقاً خوبه
نیکا: ...
حامیم: چون وقتی با تو حرف میزنم حس نمیکنم باید یه آدم دیگه باشم
من چیزی نگفتم
نیکا: این حرفت خیلی قشنگ بود
حامیم: جدی؟
نیکا: آره
حامیم: خب پس خوشحالم
باز چند ثانیه سکوت شد
نیکا: راستی فردا چی کار میکنی؟
حامیم: احتمالاً استودیو
نیکا: پس سرت شلوغه
حامیم: آره
نیکا: پس مزاحمت نمیشم
حامیم: نیکا؟
نیکا: هوم؟
حامیم: شما مزاحم نیستی
یه لبخند کوچیک نشست روی صورتم
نیکا: مرسیی،خب دیگه شب بخیر
حامیم: شب بخیر
تماس قطع شد
گوشی رو گذاشتم کنارم
سنا توی گروه نوشته بود:
سنا: زندهای؟
نیکا: آره 😂
سنا: پس چرا انقدر آنلاین بودی؟
نیکا: با حامیم حرف میزدم قبلش آنلاین بودم
سنا: اووووووه
نیکا: باز شروع نکن
گوشی رو گذاشتم کنار
هیچ چیزی بین ما نبود
...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت نهم و دهم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part10 | فقط یه آشنایی ساده؟ سه روز بود که تقریباً هر روز با حامیم حرف میزدم نه خیلی زیاد نه ای
بابا باریکلااااا✨
عالییی بودد💕
#part11| یه روز معمولی 🦋
صبح هنوز درست و حسابی چشمام باز نشده بود که گوشی شروع کرد به زنگ خوردن
دستم رو دراز کردم و بدون اینکه صفحه رو نگاه کنم جواب دادم
نیکا: الووو؟
سنا: خانوم خوابالو؟
نیکا: سنااااا ساعت چنده؟ 😭
سنا: یازده و نیم
نیکا: یا خداااااا
سنا: خب خودت گفتی امروز کاری نداری
نیکا: آره ولی نه اینکه تا ظهر بخوابم 😂
سنا: حالا بیدار شو یه چیزی میخوام بهت بگم
نیکا: بگو
سنا: نه وقتی مهرسا هم اومد میگم
نیکا: خب الان بگو دیگه
سنا: نههههه
نیکا: اه باشه
گوشی رو قطع کردم و دوباره افتادم روی تخت
هنوز دو دقیقه نگذشته بود که یه پیام اومد
حامیم: صبح بخیر خانوم خوابالو 😂
چشمام گرد شد
نیکا: شما از کجا فهمیدی من خواب بودم؟ 😂
حامیم: حدس زدم چون از دیشب آنلاین نشدی 😂
نیکا: چه حدس دقیقی
حامیم: جواب ندادنت به پیام قبلیم هم کمک کرد
نیکا: من اصلاً پیام قبلیتو ندیده بودم
حامیم: پس حدسم درست بوده
نیکا: حالا چی میخواستی؟
حامیم: هیچی فقط خواستم ببینم امروز چیکار میکنی
نیکا: فعلاً هیچی
حامیم: پس بعداً بهت خبر میدم
نیکا: در چه باره؟
حامیم: نمیگم
نیکا: اِ چرا؟
حامیم: سورپرایزه
نیکا: اوووو
حامیم:پس نمیگممم
نیکا: حامیممممم.
حامیم: خودت خواستیی😂
نیکا:😠😠😂
---
ظهر با سنا و مهرسا قرار گذاشتیم یه دور بریم بیرون
همین که مهرسا رسید سنا با یه قیافهی جدی گفت:
سنا: خب بچهها یه خبر دارم
مهرسا: چی شده؟
سنا: امشب یه برنامه هست
نیکا: چه برنامهای؟
سنا: نمیدونم دقیقاً ولی فکر کنم حامیمم اونجاست
مهرسا: چیییی؟
سنا: آره
مهرسا: کجا؟
سنا: هنوز دقیق نمیدونم
مهرسا: خب بفهم دیگه
نیکا: تو چرا انقدر ذوق کردی؟ 😂
مهرسا: خب طرف رو دوست دارم دیگه طبیعیه
سنا:خودش اعتراف میکنه 😂
مهرسا: آره
نیکا: من فقط امیدوارم این دفعه مجبور نشم باهاش بدوم
مهرسا: چرا؟
نیکا: دفعه قبل به خاطرش نزدیک بود نفسم قط شه😂(نویسنده:دلتم بخواددد🔪)
مهرسا: من اگه جای تو بودم همونجا غش میکردم
نیکا: تو کلا با دیدنش حالت عادی نداری 😂
مهرسا: خب دارم میگم دوسشششش دارممم وای خدا
سنا: حداقل تکلیفمون روشنه
همون موقع گوشیم ویبره رفت
حامیم بود
حامیم:امشب آزادی دیگه؟
نیکا: یعنی چی؟ 😂
حامیم: همون سورپرایزی که گفتم
نیکا: اگه قراره دوباره بدویم من نمیام
حامیم: قول میدم این دفعه نمیدویم 😂
نیکا: پس باشه
مهرسا متوجه شد دارم لبخند میزنم
مهرسا: باز خودشه؟
نیکا: آره
مهرسا: چی میگه؟
نیکا: میگه امشب یه سورپرایز داره
مهرسا یه لحظه ساکت شد
مهرسا: برای تو؟
نیکا: آره
مهرسا: عجب...
سنا سریع گفت:
سنا: مهرسا اون قیافه رو نگیر 😂
مهرسا: کدوم قیافه؟
سنا: همون قیافهای که داری کشتیات یهو غرق میشن
مهرسا: من هیچ قیافهای ندارم!
نیکا: 😂😂
مهرسا: جدی میگم!
نیکا: باشه بابا
---
اون طرف حامیم توی استودیو بود
مجید: حامیم این قسمت رو دوباره بریم؟
حامیم: آره یه بار دیگه
مهراد: داداش تو امروز حواست اصلاً اینجا نیست
حامیم: هست
سعید: نیست 😂
خانی: از وقتی اومدی هی گوشی دستته
حامیم: خب کار دارم
مجید: با کییی؟😂
حامیم: شما چرا انقدر فضول شدین؟
مهراد: چون امروز خیلی مشکوکی
حامیم: خیلی خب بسه دیگه 😂
سعید: حالا کیه؟
حامیم: کسی نیست
خانی: پس چرا لبخند زدی؟
حامیم: من لبخند نزدم
مجید: داداش خودمون دیدیم 😂
همه خندیدن
حامیم گوشی رو گذاشت روی میز
حامیم: خب بریم سر کارمون
مهراد: چشم آقای صالحی
حامیم: مهرادد
مهراد: باشه باشه هیچی نگفتم
حامیم خندید و برگشت سمت میکروفن
...
حامیم: آره ولی اگه دردش بیشتر شد بگو
نیکا: باشه
چند ثانیه همه ساکت بودن
بعد سنا آروم گفت:
سنا: میخواین برگردیم خونه؟
نیکا: آره منم دیگه حوصله ندارم
حامیم: میرسونمتون
نیکا: لازم نیست
حامیم: عه رودرواسی نکن دیگه
نیکا: باشه مرسی
مهرسا یه نگاه کوتاه به حامیم کرد
مهرسا: منم میتونم بیام؟
سنا نگاهش کرد
حامیم: آره معلومه همه با هم میریم
مهرسا: مرسی
...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
#part12| مهمونی شلوغ 🎉
شب شده بود ، حامیم اومد دنبالم
جلوی یه ساختمون بزرگ وایسادیم
نیکا: اینجاست؟ 😐
حامیم: آره
نیکا: این که خیلی شلوغه!
حامیم: مهمونیه دیگه 😂
نیکا: من فکر کردم سورپرایزت یه کافهست!
حامیم: گفتم سورپرایزه
نیکا: خب من اصلاً برای اینجا آماده نبودم 😭
حامیم: اتفاقا خیلی هم خوب شد اومدی
نیکا: چرا؟
حامیم: بعداً میگم بیا بریم
رفتیم داخل
موزیک بلند بود و همهجا پر آدم
همین که وارد شدیم چند نفر حامیم رو شناختن
یکی: حامیم؟
یکی دیگه: وای حامیمه
یکی: حامیممم یه عکس
حامیم زیر لب خندید
حامیم: شروع شد 😂
نیکا: من که گفتم شلوغه
حامیم: میدونم
نیکا: حالا چی کار کنیم؟
حامیم: هیچی کنار من باش
نیکا: باشه
چند دقیقه بعد دیدم دوتا دختر از درب ورودی وارد شدن
بهتر که نگاه کردم دیدم سنا و مهرسان
سنا: نیکاااا!
نیکا: شما هم اومدین
مهرسا: وای حامیمم اینجاست؟
نیکا: آره ، سنا پس این برنامه ای که میگفتی حامیمم توشه این بود
مهرسا یه لحظه موهاشو مرتب کرد
سنا: اره خب 😂😂
نیکا:تو از کجا میدونستی
سنا:پسترشو تو اینستا دیدم
هردو به مهرسا نگاه کردیم و زدیم زیر خنده
مهرسا: چیه؟
سنا: هیچی خانوم چرا یهو موهات خراب شد؟ 😂
مهرسا: خب نامرتب بود
نیکا: آره جون خودت
مهرسا: خفه شین بابا
حامیم که متوجه حرفاشون شده بود خندید
حامیم: سلام بچهها
سنا: سلام
مهرسا: سـ... سلام
نیکا: 😂
مهرسا آروم زد به بازوم
مهرسا: نخند
نیکا: باشه بابا😂
---
یه کم بعد حامیم رفت سمت شروین و کیوان که اونطرف بودن
شروین: داداش بالاخره اومدی
حامیم: آره
کیوان: خیلی شلوغه امشب
حامیم: اوم
شروین: نیکا هم اومده؟
حامیم: آره با دوستاش
کیوان: خوبه
شروین: همونا هستن که دفعه قبل با نیکا بودن؟
حامیم: آره
شروین: پس جمع کامل شد 😂
حامیم: به شماها چه
کیوان: 😂😂
---
از زبون نیکا:
من و سنا و مهرسا یه گوشه وایساده بودیم
مهرسا هنوز داشت یواشکی حامیم رو نگاه میکرد
نیکا: مهرسا
مهرسا: هوم؟
نیکا: یه کم کمتر زل بزن گردنت میگیره 😂
مهرسا: من زل نزدم
سنا: ده دقیقهست داری نگاش میکنی
مهرسا: خب...
نیکا: 😂😂
مهرسا: چیههه
سنا: خوبه حداقل صادقی
مهرسا: تازه خیلی هم خوشگل شده امشب
نیکا: اوم
مهرسا: «اوم»؟! 😐
نیکا: اره😂
مهرسا: هعی خدا
---
چند دقیقه بعد حامیم اومد سمتم
حامیم: نیکا؟
نیکا: جانم؟
حامیم: من یه کم باید برم اونطرف چند نفر منتظرن
نیکا: باشه
حامیم: تنها نمونی باشه؟
نیکا: سنا و مهرسا هستن دیگه
حامیم: آره میدونم
نیکا: بروو
حامیم: باشه
رفت
مهرسا سریع اومد کنارم
مهرسا: چی گفت؟
نیکا: گفت میره یه کم اونطرف
مهرسا: فقط همین؟
نیکا: آره
مهرسا: اوکی
---
یه کم بعد سنا رفت سمت میز نوشیدنیها و مهرسا هم دنبال یکی از دوستاش رفت
من موندم کنار سالن
گوشیمو درآوردم و داشتم پیامهامو چک میکردم که یه پسر غریبه اومد سمتم
پسر: سلام
نیکا: سلام
پسر: تنهایی؟
نیکا: نه چطور؟
پسر: دوستپسرت کجاست؟
نیکا: ندارم ولی خب این چه ربطی به شما داره؟
پسر: چرا عصبانی میشی؟
نیکا: عصبانی نیستم فقط میشه بری؟
پسر: بابا یه دقیقه وایسا
خواستم از کنارش رد بشم که جلو راهم وایساد
نیکا: گفتم برو کنار
پسر: بابا لجبازی نکن دیگه
نیکا: ولم کن
پسر دستش رو اورد سمتم و مچ دستمو محکم گرفت
نیکا: ایی ولم کن گفتمم
پسر: آروم باش
نیکا: گفتم ولم کن
سعی کردم دستمو بکشم عقب
نیکا: ولــــم کن!
یهولحظه صدای حامیم از پشت سرم اومد
حامیم: هی دستتو بکش(داد)
پسر برگشت
پسر: تو دیگه کی هستی؟
حامیم: به تو هیچ ربطی نداره
پسر: به تو هم هیچ ربطی نداره
حامیم: وقتی خودش چند بار گفته ولش کن چرا باید بهت ربط داشته باشه؟(دستشو گذاشت رو دست پسره که رو دست نیکا بود)
پسره نگاش کرد و بالاخره دستمو ول کرد و سریع بین جمعیت محو شد
من سریع رفتم کنار حامیم
حامیم: خوبی؟هوم ؟ ببینمت
نیکا: آره خوبم
حامیم: مطمئنی؟
نیکا: آره
حامیم دستمو بالا آورد و جلوش گرفت و بهش یه نگاه انداخت
حامیم: درد میکنه؟
نیکا: یه کم
حامیم: بیا بریم یه جای خلوتر
همون موقع سنا و مهرسا هم رسیدن
سنا: نیکا؟ چی شده؟
نیکا: هیچی
مهرسا: چرا رنگت پریده؟
حامیم: یه نفر مزاحمش شده بود
سنا: چی؟!
مهرسا: کی؟!
حامیم: تموم شد نگران نباشین
سنا اومد کنارم
سنا: خوبی قربونت برم؟
نیکا: آره
مهرسا: مطمئنی؟
نیکا: اوم
مهرسا: اگه دوباره کسی بیاد سمتت(عصبانی)
سنا: آروم باشش
مهرسا: خب عصبانی شدم
حامیم: بیاین بریم یه جای خلوتتر تو راهیم
رفتیم یه اتاق کوچیکتر کنار سالن
سنا کنارم نشست
سنا: هنوز میترسی؟
نیکا: یه کم
حامیم روبهروم نشست
حامیم: دستت رو ببینم
نیکا: چیزیش نیست
حامیم دستمو گرفت
حامیم: فقط میخوام ببینم خیلی قرمز شده
نیکا: خوب میشه