eitaa logo
- آینه آفتاب ؛
937 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
248 ویدیو
17 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
خاطرات! همیشه موندگارن..
گفته بودم شاعرم ، بشنو ولی باور نکن! لطف کن در شعر من اینبار چادر سر نکن! بارها لب های تو شعر جدایی را سرود ساده من بودم که گفتم صبحت دیگر‌نکن من که می‌دانم خدا هم‌بین‌ما حاضر نبود بیش از این‌ جانا دگر‌ قلب مرا کافر نکن من به تنهایی به دنبال تو می‌گردم مدام پس تو بیش از این‌دگر‌چشمان‌من را تر نکن اشک هایم را ببین ای ماه بی مهری مکن آسمانِ باورم را تار و بی اختر نکن تا مگر در کوی تو یک عمر سربازی کنم یک‌نفس از خدمت صد ساله‌ام کمتر نکن من قسم خوردم که شعرم گل کند خورشید وار چون گل داوودی ام در این چمن پر پر نکن |داوود شمس|
یا رَبِّ لا تُعَلِّق قَلْبِی بِما لَیْسَ لِی پروردگارم‏ ! قلب مرا به آن‌چه برای من نیست ، وابسته مگردان ..! |‏محمد العدوی|
_
- آینه آفتاب ؛
من آن بسيجيِ ناهي زِ منكرم كه تو را به جاي امرِ به معروف، "عاشقت" كردم!
گلم با چادرش در" جمعه ای" سمت "مصلا" رفت "غزل" گو شد  از آن موقع "خطیب جمعه ی تهران"
روح بر خواسته از من، ته این کوچه بایست بیش از این دور شوی از بدنم، میمیرم |‌|
وقتی نیستی چراغ دنیا را پشت سرت خاموش کن...! ||
نرو دکتر بیا پیشم خودم دارای مرفینم "بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم" نه بچه هیئتی هستم نه مسجد میروم زیرا "به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم" چه پشت رُل چه در منزل،اداره پشت میز خود "مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم" الهی دورتان گردم خودم قربان چشمانت "حرامم باداگر من جان بجای دوست بگزینم" تورا در خواب خود دیشب چنان بوسیدم از گردن "که غوغا میکند درسر خیال خواب دوشینم" به جان مادرم دلبر! به قرآن زنده می گردم "اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم" عجب شعری سرودم من‌،هزاران آفرین،به به  "همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم" ||
از زلیخا آبرو را بُرد و از یعقوب چَشم... عشق را بخشنده می‌دیدم ولیکن نیست، نه...
کاش دو دوست بودیم و به عشق دل نمی بستیم .... دست نخورده می ماندیم بدون آغوش بدون بوسه بدون حرف کاش دوست می ماندیم و همدیگر را به اندازه ی شاپرکی کنار گلبرگهای عاشقی دوست می داشتیم کاش بی دلیل بودیم ، بی بهانه بودیم و بدونِ دلتنگی بودیم به آخرین خداحافظی ات سوگند عشق تجربه ی تلخی بود که خدا را تا خدا در گلو بغض کردیم و فراوان شکستیم... |ناشناس|
هر روز به شیوه‌ای و لطفی دگری چندانکه نگه می‌کنمت خوب تری گفتم که به قاضی بَرمت تا دل خویش بستانم و ترسم دل قاضی ببری! ||
-گاهی میان مردم در ازدحام شهر؛ غیر از تو هرچه هست، فراموش می‌کنم.. ||