از زلیخا آبرو را بُرد و از یعقوب چَشم...
عشق را بخشنده میدیدم ولیکن نیست، نه...
کاش دو دوست بودیم
و به عشق دل نمی بستیم ....
دست نخورده می ماندیم
بدون آغوش
بدون بوسه
بدون حرف کاش دوست می ماندیم
و همدیگر را به اندازه ی شاپرکی کنار
گلبرگهای عاشقی دوست می داشتیم
کاش بی دلیل بودیم ، بی بهانه بودیم
و بدونِ دلتنگی بودیم
به آخرین خداحافظی ات سوگند
عشق تجربه ی تلخی بود
که خدا را تا خدا در گلو بغض کردیم
و فراوان شکستیم...
|ناشناس|
هر روز به شیوهای و لطفی دگری
چندانکه نگه میکنمت خوب تری
گفتم که به قاضی بَرمت تا دل خویش
بستانم و ترسم دل قاضی ببری!
|#سعدی|
-گاهی میان مردم
در ازدحام شهر؛
غیر از تو هرچه هست، فراموش میکنم..
|#فریدون_مشیری|
آدما همیشه نمیگن: «دوست دارم.»
بعضی وقتا شبیه این چیزهاست،
«مراقب خودت باش.»
«غذا خوردی؟»
«رسیدی خونه زنگ بزن.»
«اینو برای تو درست کردم.»
عشق اینه...
تورا به خدا بگذارید
هر کسی ، هر چه دلش خواست،
لااقل به خواب ببیند ..!
|سیدعلیصالحی|
شاید اگر مغرور نبودی؛حال در آغوش هم بودیم!#شما
به شاید ها نباید بسنده کرد!
چشم هایش قهوه ای بود و ب حق فهمیده ام
قهوه از سیگار و قلیان اعتیاد آور تر است!
- آینه آفتاب ؛
گلم با چادرش در" جمعه ای" سمت "مصلا" رفت "غزل" گو شد از آن موقع "خطیب جمعه ی تهران"
قبله را گم کرده ام,یک لحظه از چشمم برو
چادرت را سر نکن,با کعبه قاطی میشوي . . .