.
.
گاهی آدم نباید هِی فکر کُند
باید یک بلیطِ قطار
به مقصد نامعلوم بگیرد وُ
برود گُم شود..!
|#هادی_قنبرزاده|
.
ميشود تنها شويم يک بوسه از چشمت کنم؟
حلقه ي پيوندمان را دزدکي دستت کنم؟
ميشود هر ثانيه نام مرا نجوا کني؟
من بگويم “جان” ولي با بقيه بدتا کني؟
ميشود آغوش تو منزلگه جانم شود!؟
چشم تو جانم بگيرد عشق مهمانم شود؟
ميشود مردم بدانند من چقد ديوانه ام؟
جز تو ديگر هيچ بينم با همه بيگانه ام.؟!
آنقدر ديوانه ام تا هر که ميبيند مرا
آه تلخي ميکشد با خنده ميپرسد چرا؟
دلخوشی هایمان را در کاغذهای کاهی
که دزدکی از دفتر جدا می کردیم
پیچاندیم و دور انداختیم
|#مهدی_ملک|
- آینه آفتاب ؛
《و مُرد در من هرآنچه زنده است》
《 در نگاهم گر نیستی ، در خیالم اما سرشاری》
من غرورم را شکستم، تا من و تو ما شویم!
از خودم هر بار گُذشتم، تا زِ هم شیدا شویــم..
من هنوزم میپرستم، چشم زیبای تو را!
عشق تـو بر من جَفا کرد! بی وفا با من چرا . . .
راه کج بود نشد تا به ديارم برسم
فال من خوب نيامد که به يارم برسم
بيقراری رسيدن رمق از پایم برد
نشد آخر سر ساعت به قرارم برسم
شهرياری پر از اندوه ثریا هستم
شايد آخر سر پيری به نگارم برسم
استخوان سوز سياهی زمستان شدهام
بلکه نوروز بیاید به بهارم برسم
| #شهریار|
سوزش چشم من از لذت زیبایی توست
خیره بر تو شده ام ، پلک زدن یادم رفت !
|#ناصر_پروانی|