- آینه آفتاب ؛
《و مُرد در من هرآنچه زنده است》
《 در نگاهم گر نیستی ، در خیالم اما سرشاری》
من غرورم را شکستم، تا من و تو ما شویم!
از خودم هر بار گُذشتم، تا زِ هم شیدا شویــم..
من هنوزم میپرستم، چشم زیبای تو را!
عشق تـو بر من جَفا کرد! بی وفا با من چرا . . .
راه کج بود نشد تا به ديارم برسم
فال من خوب نيامد که به يارم برسم
بيقراری رسيدن رمق از پایم برد
نشد آخر سر ساعت به قرارم برسم
شهرياری پر از اندوه ثریا هستم
شايد آخر سر پيری به نگارم برسم
استخوان سوز سياهی زمستان شدهام
بلکه نوروز بیاید به بهارم برسم
| #شهریار|
سوزش چشم من از لذت زیبایی توست
خیره بر تو شده ام ، پلک زدن یادم رفت !
|#ناصر_پروانی|