هدایت شده از - هیـوٰآ -
دردم از یاࢪ اسٺ و درمان نیز هم ؛
دݪ فداۍ او شد و . . .
جان نیز هم !
هدایت شده از - توھمات!
بعد به خودم میآیم و میبینم که ای دل غافل، چهل سال گذشته و من تبدیل به پیرمرد ابلهی شدهام که کسی دوستش ندارد. فرزندم که دیگر بزرگ شده و خودش خانوادهای به هم زده به خانهمان میآید. نوهام، با تفنگ اسباببازیاش بالا و پایین میپرد و سرسام را مهمان جمجمهام میکند. در آن لحظه، مطمئنم یاد تو، مثل همیشه که سرزده میآید، ناگهان رجوع میکند به ذهنم. غم شدیدی گریبانم را میگیرد. بعد نوهام تفنگش را به سمتم میگیرد و تیری خیالی شلیک میکند. هر آدم بالغی، هرچقدر هم که جدی و عبوس باشد، وقتی در معرض شلیک تقلبی کودکی قرار میگیرد، میداند که باید خودش را به مردن بزند. قاعدهاش همین است. من هم که خاطراتت، یاد تنت و عطر جانکاهش روحم را میشکافد، ناگهان خودم را به مردن میزنم و همانجا واقعاً میمیرم.
این تمام زندگی من است بدون حضور تو.
تو مرا یاد کنی یا نکنی ؛
باورت گر بشود ، گر نشود
حرفی نیست .
اما نفسم میگیرد ، در هوایی ك نفس های تو نیست .
- آینه آفتاب ؛
«خالی میکنن پشتتو؛ حتی سایه ها-!»
«'وه چه شود اگر شبی بر لب من نهی لبی'»
همیشه سعی کردم دل کسیو نشکنم
اما به خودم که نگاه میکنم، تیکه تیکه ام سعی کردم کسیو تو غمهاش تنها نذارم.
اما حتی هیچکس نفهمید من کِی ناراحتم :) سعی کردم با همه مهربون باشم
اما بعضیا فکر کردن من احمقم
همیشه دیگرانو بخشیدم
اما فکر کردن متوجه خطا هاشون نشدم
گفته بودم به تو این بار «شما» یادت هست؟
معنی «تو» شدنت را به «شما» می فهمی!؟"🔪"