چشمهایت
پر از عاشقانههای پاییز است؛
نگاهم که میکنی
خشکم میزند
زرد میشوم
میریزم...
من شکستم تکه تکه؛ اینقدر حقم نبود!
کوزه ای بودم که سنگی بی خبر حقم نبود!
باغبان ، هیزم شکن را محرم خود کرده است
سبز بودم، سردی دست تبر حقم نبود!
چوب دیوار خودم را میخورم، تکلیف چیست؟
غرق در محدوده ای بودم که در حقم نبود!
مثل ماهی ها به آب خوش خیالی میزدم
خام بودم؛ صید ماه غوطه ور حقم نبود !
هرکسی سهم خودش را میبرد از باغ عشق
سرو رعنا بودم و ترک ثمر حقم نبود
تو یه فیلمی یه دیالوگی بود که میگفت:
«من کنارِ تو، یه آدمِ دیگهام؛ آدمی شبیهتر به خودم»
و آدمیزاد، چقد عمرشو تلف میکنه تا بفهمه همین کافیه که یکیو پیدا کنه تا کنارش، نزدیکترین نسخه به خودِ واقعیش باشه..
با حال و هوای سرد "آبان" چه کنم؟!
با خشخش برگ در خیابان چه کنم؟!
من ماندم و چتر و یک بغل دلتنگی
با حال گرفته زیر باران چه کنم؟!
هدایت شده از - بهآبـۍترینحالتممـکن ..
این پیام رو فور بزنید تا من بگم وایب چه کلاهی رو ازتون میگیرم دافا 🗿✨
#ایگنورکارزشتیه
وقتی عکس جدید براتون می فرسته بجای تعریفای تکراری، مثل شهریار بهش بگید:
"در تماشای تو قانع نشوم من به دو چشم
همه چشمان جهان گو به سرم بشتابند.."
پ.ن:
ذوقش تضمینیه.