دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
و هیچکس فراموش نمیکند، لحظهای که خبردار شد را.
" الان در میانِ شما نشستهاند تا ببینند مجلس ختم گرفتهاید، یا خونتان به جوش آمده است."
سجاد را به یاد بیاور
اولین جوانی که مزهی جا ماندن را چشید.
تنها پسرِ کربلا که جای خالی سایهی پدر را دید.
زینب را صدا کن
زنِ خون به چشمافتادهای که خطابهاش آسمان را درید
و معلمِ مکتبِ حسین بن علی!
تا لحظهای باورنکردنی بود که پیام اومد: کسانی که مرجعشان شهید آیتالله خامنهای میباشد بايد...
دیوانِ لعیا.
فقط مانده بود گیسوانم را افشان کنم و دست بر سینه بیندازم و قلبم را بیرون کشم؛ وقتی کنار حوض، در صحن امام رضا، فریاد میزدم:" پدر از دست میدادم انقدر نمیسوختم؛ رهبرم را کشتید!"