دیوانِ لعیا.
فقط مانده بود گیسوانم را افشان کنم و دست بر سینه بیندازم و قلبم را بیرون کشم؛ وقتی کنار حوض، در صحن امام رضا، فریاد میزدم:" پدر از دست میدادم انقدر نمیسوختم؛ رهبرم را کشتید!"
مارا به شهادت و کشته شدن در راه خدا تهدید میکنید؟ هیچ شنیدهاید عاشقی را از معشوق خودش بترسانند؟
֙⋆ #ازدیگری | شهید سید محمد بهشتی
هدایت شده از نجواۍبےنهایت☕️
زنگ ساعت میزند،وای خواب مانده دخترم
تا صدا کردم به ناگه از سر جایَش پرید
منکه چیدم سفره اما او نگاهی هم نکرد
گفت گنجِشکے گرفتم روزه و لب وَر بِچید
برد چُرتم آخه از بعد سحر ، میشه شما...
من خجالت میکشم لطفابه خانمم بگید؟
با تبسم گفتم آری دخترم آماده شو
جای فارسی گفت مربی که کتونی بردارید
باچه ذوقی پرسید آیا وقت ورزش میرسم؟
قبلِ ورزش ساعتِ بارانِ موشک هم رسید
"صبح بوی گل تمام خانه را پر کرده بود"
دخترِ گنجِشکیم پرچم در آغوشش کشید🕊
✍🏻به قلمِ عبدی | #بینهایت نوشت
تقدیم به رهبرشهیدمان #سید_علی_خامنه_ای
،دانش آموزان #میناب وهمه ی کودکانِ
بی گناهِ شهید شده و مادرانشان💔
#مرگ_بر_امریکا #شهادت_
@bi_nahayatim |🖤
دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
و این جمله از لبِ من تابید:" دلم نمیخواد برگردم خانه."
خانهی بی پدر، انگار که سقف ندارد.