[- دعام کن.
+ همیشه میکنم. ]
[ - دلم میخواد ببوسمت.
+ منم دلم میخواد ببوسیم، ولی ببین؛ پوستم سوخته. ]
[ - پاشو، اذان صبح رو گفتن.
+ فقط ده دقیقه دیگه، توروخدا.
- باشه. ]
[ - یک روز بریم این رستورانه.
+ گرونه.
- نصف نصف. ]
[ - بنفش دوست داری، ولی آبی بهت میاد. ]
[ - مراقب خودت باش. ]
[ - اگه یک روز بفهمی سرطان دارم، چیکار میکنی؟
+ گریه. ]
[ - از اینا که دوست داری واست خریدم. ]
[ - خب تعریف کن. از امروز چه خبر؟
+ والا... ]
[ - بریم نماز بخونیم؟
+ بریم. ]
[ پیرهن من رو بپوش. ]
[ - دلم میخواد پیشش باشم.
+ منم دلم میخواد شماها پیش هم باشید. ]
[ - گیره روسری داری؟
+ آره، بگیر. ]
[ - چقدر خوشگلی. عسلی، عسل! ]
[ - برات سوغاتی آوردم. ]
[ - این لباسه باشه مالِ تو. به تو بیشتر میاد. ]
[ - فیلمه رو دیدی؟
+ آره. ]
[ - میای بریم حرم؟ ]
֙⋆ #لعیا | دوستت دارم
دیوانِ لعیا.
[- دعام کن. + همیشه میکنم. ] [ - دلم میخواد ببوسمت. + منم دلم میخواد ببوسیم، ولی ببین؛ پوستم سوخ
پرسید:" ابراز احساسات توی رفتار برات مهمتره یا گفتار؟"
پاسخ دادم:" هر دو."
بیشتر هم گفتم که اینجا باز، خواهم نوشت.
خانومی میگفت مردِ من نمیتونه بگه ببخشید. بعد این همه سال، بالاخره فهمیدم ببخشید گفتنش " غذا چی داریم؟"، "بریم بیرون؟" " سلام خانوم" هست.
حالا من هم دوست ندارم که بگه ببخشید. چون دیگه ادبیاتش رو بلدم و میدونم که "ببخشید"، مالِ این عزیزدل نیست.
پس باز باید بگم، بهتر و بیشتر از دفعهی پیش بگم:" هر دو، اما این هر دو بعد از شناخت حاصل میشه. آدمی که ادعا میکنه احساسی رو داره، باید در رفتار هم نشونش بده. ولی اگر در رفتار عشقی رد و بدل کرد، اما نتونست به زبون بیاردش، دو صورت براش هست:
اول؛ شهامتِ به زبان آوردنِ احساسش رو نداره[ به هر دلیلی]. اینجا، چشمها، لبها و دستهاش رو روی خودت بیار و تویی که دوست داره رو به یادش بیار، نه کلماتی که ازشون میترسه رو.
دوم؛ کلماتِ دیگهای بلده.
و اینجا، تو میتونی بهش یاد بدی کلمات جدیدی یاد بگیره و معلمش بشی، یا اینکه یاد بگیری ادبیاتِ آدمت چی هست و تو شاگردیش رو کنی.
هر مسیری رو بری، مسیری هست شیرین، طاقتفرسا و عجیب. زندگیای رو تجربه میکنی که کم افرادی حاضر میشن براش تلاش کنن.
معلمی میشی برای شاگردت، دختری میشی برای پدرت، رفیقی میشی برای دوستت و عاشقی میشی برای معشوقت. انتخاب، با توعه.
لباس در میاری و پاره میکنی و زخم میبندی تا به جایی برسی که با خیال راحت نفسِ عشق بکشی.
گفتم طاقتفرساست، نه؟
ولی بذار اینی که نگفتم رو برای حسن ختام بگم:" ارزشش رو داره."
چون شاید لباسِ حوصلهت کهنه شده باشه، اما دفتر خاطراتت حالا داستانها داره که بنویسه.
و زندگی همینه؛ داستان.
֙⋆ #لعیا | بهت یاد بدم یا بهم یاد میدی؟
بهش گفتم:" لازم نیست کاری کنی، همینکه حضور داشته باشی کافیه."
من
مهر ورزیدم و این رو گفتم.
داد زدم و این رو گفتم.
گریه کردم و این رو گفتم.
اما نشنیده گرفت.
یک نفری اومد و گفت:" درکش کن. از دست رفتن پدر و مادر کم دردی نیست. تو برای مهمانیای که قراره برات خاطرههای شادی بسازه مضطربی، اون ترس روزی رو داره که باید سایههای بالای سرش رو توی قبر بذاره."
من هم باشهای گفتم و به خونه برگشتم.
حالا که نمیشد از بقیه عصبانی بود، طبق عادتِ آدمهای بد، یاد خدا افتادم تا ازش شکایت کنم. گفتم الان نمازی که عقب انداختم رو پای چادر سیاهی که روی صورتم کشیدم میخونم. جا نماز پهن نمیکنم و تو رکعت اول طارق نمیخونم تا...
نتونستم ادامه بدم. تا چی؟
ادامه ندادن اون جملهی دلپاره کن همانا،
چادر رنگی برداشتن، روسری سر کردن و جانماز انداختن هم همانا.
نمازم رو بستم و جای اشکهای خشک شدهم، اشکهای دیگهای ریختم تا اونهارو بشورن.
[ من اشک ریختم برای چی خدای عزیزم؟ مگه من قبلا از کسی چیزی خواسته بودم؟ هر هدیهای، هر لبخندی و هر لطفی رو سپاس نگفتم مگر اینکه تورو تصور کردم که مقابل منی. لحظه لحظههای تنهاییهام، زیر میز، توی اتوبوس و پشت در، تو بودی که غصههام رو شکوفه کردی و سینهی سنگین من رو گلستان کردی.
من حضور کی رو التماس میکردم؟
من کافی بودن کی رو طلب کردم؟
من اشک برای کی و چی ریختم؟
من چیکار کردم که امشب، تورو نداشتم؟
اوه عزیزم، عزیزترینم، تنها عزیزم،
من فقط تورو میخوام که باشی.
فقط تویی که حضورت کافیه.
فقط تویی که اشکهام براش میتابه.
فقط تویی که من رو اینطور میبینی.
فقط تو هستی.
من رو ببخش، به من برگرد و بذار من بهت برگردم. این یک شب بی تو بودن، هیچ دوست داشتنی نبود.
بوییدن این گلبرگهای خشک، بی اینکه عطرِ تو کام من رو بوسیده باشه، لطفی نداره. ]
֙⋆ #لعیا | سینهی پر شکوفه