همصحبتی با یک دوست قدیمی،
قرار با همشاگردیهای قدیمیتر،
باز کردنِ کتابهای خاکخورده و
مرور اشتباهاتی که ازشون درس نگرفتم.
امروز، خیلی وقف گذشته شد.
دیوانِ لعیا.
֙⋆ #میناب
کسی هست که در آغوش بگیری؟
آری
دستی هست...
مویی هست...
کفشی هست...
هست...
دیوانِ لعیا.
֙⋆ #میناب
گفتم:" ای کاش چیزی باشد که بتوان در آغوش گرفت."
و محقق نشدن ایکاشم، درد داشت.
دیوانِ لعیا.
[برای مدتها پیش]
داشتم جلوی آینه روسریم رو میبستم که نگاهم رفت به گوشهای، همونجا ثابت شد تا بتونم دقیق به موسیقیای که پخش میشد گوش کنم:"
ببین مادر ببین مادر ببین مادر زمستونه
ببین احوالمو که مثل موی تو پریشونه
واسم رخت عزا تن کن همینجا شمع روشن کن
که امشب حال من عین شب شام غریبونه
حدیثی آیهای چیزی بخون مادر پریشونم
پریشونم که اینجایی و از چشم تو پنهونم
بغل وا کن واسه پروانه های پیرهنم شاید
بتونم [تیکههامو] توی آغوشت بچسبونم
یه جوری گریه کن دنیا بفهمه مادرم اینجاست
تو میدونی فقط که پلکهای آخرم اینجاست
صدای گریه هاتو میشنوم دستاتو میبینم
بهم نزدیک شو نزدیک سنجاق سرم اینجاست
جهان دیوونهای بیدردسر میخواست من بودم
که اهل سوختن بودم که اهل ساختن بودم
دلم میخواست از این لحظههای سرد بی وزنی
به آغوش تو برگردم اگرچه [بیبدن] بودم!
ببین مادر ببین مادر ببین مادر زمستونه
ببین احوالمو که مثل موی تو پریشونه
واسم رخت عزا تن کن همینجا شمع روشن کن
که امشب حال من عین شب شام غریبونه."
و وقتی دوباره به خودم نگاه کردم،
شال باز و صورت سرخ و
چشمهای عزا گرفتهام بهم نگاه میکرد.