eitaa logo
دیوانِ لعیا.
1.3هزار دنبال‌کننده
384 عکس
78 ویدیو
18 فایل
'به نام خدا' من لعیام و اینجا دیوانِ لعیاست. این‌بار، من در کنار تو می‌خونم، یاد می‌گیرم و می‌نویسم. مهمانِ خانه‌ی در مسیر افتاده‌ام میشی؟
مشاهده در ایتا
دانلود
🩸.
میگن باید همه‌چیز رو به روانشناست‌ بگی. نباید قایمش کنی. باید روراست باشی. اما برای منی که راحت اعتماد نمی‌کردم و سخت دهن باز می‌کردم، آسون نبود. اونجا که شروع کردم از زندگیم گفتن، بغض کردم. بیشتر که حرف زدم، خنده‌م گرفت. صحبت از افکارم که شد، احساس حماقت کردم. وقتی پرسید می‌خوای چه کمکی بهت کنم، گیج شدم. اما لحظه‌ای که ساکت بودم و داشتم فکر می‌کردم دیگه چیارو نگفتم، ازم پرسید:" عصبانی هستی؟" و اونجا تنها لحظه‌ای بود که با خودم احساس غریبی نکردم. دیگه به این فکر نکردم که احمقم، تنهام، خسته‌م، زندانیم‌ یا چی. وقتی ازم اون سوال رو پرسید، یک پاسخ واضح داشتم که بدم بی‌اینکه فکر کنم اشتباه کردم یا نه. و این خوب بود چون سوالی بود که روبه‌رو شدن باهاش من رو از این ذهن مه‌آلود پر حرفم بیرون کشید. افتادم وسط یک خیابون ساکت. بدون هیچ ماشین و آدم و مغازه‌داری. من بودم و آسفالتِ سرد، چراغ‌های خاموش و پاسخی که دادم:" آره، من عصبانیم." صدای آرومم‌ به قدری بلند توی خیابونِ شهر پیچید که شیشه‌ها شکستن و گوش شیطون کر شد، اما خودم باهاش خوابم گرفت. تلو تلو خوردم، پلک‌هام گرم شدن و زمین لطیف شد و به آغوشم کشید. دلم خواست روی مبلِ روانشناس دراز بکشم و بخوابم. انگار همون یک سوال کفایت می‌کرد برای اینکه آروم شم. اما خب، زمان متوقف نشد. اون به کنجکاویش ادامه داد و پرسید:" از کی؟" و همون لحظه بود که خوابِ نطلبیده‌م چنان سیلی‌ای به گوشم زد که درجا بلند شدم. صاف ایستادم و شلوغ شدنِ خیابون رو به چشم دیدم و جوابم میون صدای بلند شهر گم شد:" از ...". ֙⋆ | شهر‌های شلوغ رو دوست دارم
- چشم‌های مامان عسلی‌ن. + چشم‌های من چی؟ - مثل مامان... [ من فکر می‌کردم چشم‌هات سبزن.] ֙⋆ | چرا دایی کم حرفه؟
لقمه‌ی آماده در دهان گذاشتن راحت‌تر از درست کردنشه‌. مردن راحت‌تر از زندگی کردنه[ شاید] خواندن راحت‌تر از نوشتنه. این چند وقت کم نوشتم. آنقدر کم که وقتی شروع به نوشتن می‌کنم، از اونچه باقی گذاشتم چنان شاکی می‌شوم که بدون بازخوانی‌اش از بین می‌برمش. امروز، همچین قصدی ندارم. هرچه بنویسم همان هست. می‌خواهم چندروزی این کارو کنم تا از اینطور خجالتی نوشتن رها شوم. چرا گفتم خجالتی؟ چون این‌هایی که می‌نویسم برایم دلنشین نیست. زشت است و بد ریخت. من را روبه‌رو می‌‌کند با اینکه نویسنده‌ی خاصی نیستم. نه، اصلا نویسنده نیستم؛ درحالی که من همیشه ادعا می‌کردم نویسنده‌م و آرزو دارم نویسنده باشم. و خوب که نگاه می‌کنم چه ادعایِ بیخودی، چه آرزوی مُحالی[ واقعا که محال نیست، اما در این لحظه که بسیار دور است، اینطور به نظر می‌رسد که رسیدن به این خواسته نشدنی‌ست. ].
دیوانِ لعیا.
لقمه‌ی آماده در دهان گذاشتن راحت‌تر از درست کردنشه‌. مردن راحت‌تر از زندگی کردنه[ شاید] خواندن راحت
امروز باز آمدم بنویسم. و باز شروع کردم به پاک کردن. انگار‌ که انتخاب موضوع برام عین تهدیده. کمی که می‌نویسم، می‌ترسم. پشیمان می‌شوم. پاک می‌کنم تا محتاطانه‌تر کلماتم را انتخاب کنم. سخت است. نوشتن الان و با داشتن این درد‌های فرسایشی سخت است. قبلا که می‌نوشتم -خوب می‌نوشتم- از سر زخم‌های خون‌آلود بود، نه این کبودی‌های زرد رنگ. آن وقت‌ها با اشک ‌می‌نوشتم، الان فقط دندان‌هایم را بهم فشار می‌دهم. با نوشته‌هایم گریه می‌کردم، حالا حتی دلم نمی‌خواد ریختشان‌ را ببینم. این هست تفاوت آنچه بودم و آنچه شدم. غمِ او را دوست داشتم. ناشکری می‌کنم که از دست رفت و کمی آسوده خاطر شدم، اما حقیقت همین است. درد کنونیم‌ فقط نیاز دارد به یک لگد زیر پایه‌ی میز. به یک سیلی در گوش فرمانده. به یک دوباره تراشیدن سر. به یک رفتن و بازنگشتن، همان آرزویی که سال پیش کردم. دردِ این روزهایم، نوشتن نمی‌طلبد. بی‌سلیقه‌ است و بد قیافه‌. حالم را بهم می‌زند. انگار‌ که انگشتی در گلویم می‌رود و تا می‌خواهم بالا بیاورم فکم را می‌بندد‌. همین‌قدر کثافت است. همین‌قدر می‌گندد و بویش سر آدم را درد می‌آورد. همین‌قدر نخواستنی‌ست. آه که ببین چطور این نوشته را خراب کرد. عجب خرابکاریست‌ دردِ این روزهایت. عجب زشت است.
أنا عبدٌ مِن عبيدِ محمّد.
دیوانِ لعیا.
امروز باز آمدم بنویسم. و باز شروع کردم به پاک کردن. انگار‌ که انتخاب موضوع برام عین تهدیده. کمی که م
این موقع شب نوشتن چطور هست؟ اینکه در این حالت هستم. اعترافی بی‌شرمانه داشتم و کمی با خودِ حقیقیم‌ رفیقانه برخورد کردم. رفیقانه، یعنی همانطور که وقتی کسی از بدترین افکار، اعمال و احساساتش صحبت می‌کرد، خوب گوش می‌کردم و لبخند می‌زدم. و او هی بیشتر می‌گفت و می‌گفت تا اینکه لبریز شود و آخر سر نفسی راحت می‌کشید بی‌اینکه نیاز به نوشیدن یک لیوان آب داشته باشد. امشب با خودم اینگونه بودم. دروغ‌های باورپذیر نگفتم، به راحتی حقیقت را گفتم. از بروز احساسم خجالت نکشیدم، اخم‌ کردم و نشان دادم خوشم نیامده است. تظاهر نکردم که متوجه نبودم، بودم، نخواستم کاری کنم. بله، کمی با خودم خودمانی شدم، راحت‌شدم، رفیق شدم. امشب شب خوبی بود و هست حتی با اینکه همچنان در جایی از این وجودم احساسِ ملتهبی در جریان است. امشب خسته نیستم اما زود به جایِ خوابم می‌روم. صدای این کولر لعنتی را دوست دارم. صبح، گربه‌ها با ناخون کشیدن به پنجره بیدارم می‌کنند. ای کاش برای همیشه اینطور می‌ماندم.
دیوانِ لعیا.
֙⋆ #سیریک
دوستش داشتم، چادرِ سفید روی سرم را می‌گویم. دوستشان داشتم، حضور خانواده‌مان را می‌گویم. دوستت داشتم، خودِ خودت را می‌گویم. آه که چقدر دوستت داشتم و می‌خواستم بیشتر هم دوستت داشته باشم. دوست داشتم روی این زمین، در شب‌هایی که خسته به خانه می‌آمدی، صبح‌هایی که دست روی موهایم می‌کشیدی، در خانه‌ای آجر‌هایش را تو روی‌ هم چیده بودی و عطرِ نانی که من پخته بودم، با بچه‌هایی که چشم‌های تو و لب‌های مرا داشتند، زندگی کنیم. آه که چقدر می‌خواستمش. چقدر این خواسته‌ام را دوست داشتم. چقدر تو را که خواسته‌م بودی را دوست داشتم. منتظر این شب بودم، اما آرزوی فردا را داشتم. آرزوی اولین روزی که از من خداحافظی می‌کنی و سراغ کار می‌روی. آرزوی اولین شبی که به خانه برمی‌گردی و به استقبالت‌ می‌آیم. آرزوی آن شام لذیذی که به‌به‌ کنان‌ به کام می‌کشی و نگاهی که من از شادی وقف تو می‌کنم. آه که چقدر زیبا دوستم داشتی. چقدر اینکه دوستم داشتی را دوست‌ داشتم. آه‌‌‌. پس حقیقت داشت. اینکه واقعا هم را می‌خواستیم. آنقدر هم را می‌خواستیم که جانمان از بدنمان‌ بیرون کشیده شد و روحمان‌ در هم آمیخته شد. خیلی هم را می‌خواستیم‌‌‌‌. تورا در این زمین می‌خواستم، ولی زمین نمی‌توانست مارا تحمل کند و آسمان دل‌بزرگ‌تری برای ما داشت‌. اشکالی ندارد عزیزِجانم. ما به آرزویمان‌ رسیدیم. ما دیگر مطمئنیم که هیچ‌چیز را بیشتر از هم نمی‌خواستیم. حالا اینجاییم. در آغوش هم؛ حقیقتا، در آغوش هم. نفست را رها کن قربانت شوم[ که شدم ]. حالا دیگر نمی‌روی که برگردی. دیگر نمی‌خوابم که نتوانم ببینمت‌. دیگر، دیگری نیست. فقط من هستم، تو هستی، و آسمان. ֙⋆ | دلِ بزرگ‌ِ آسمان