" Star "
او هرروز به بهانهٔ مدرسه از خانه بیرون میرفت ، اما آن فقط یک بهانه بود .
او هرروز به کنار درخت سیبی میرفت و دفترش را باز میکرد و تمام غم و اندوهش را در آن مینوشت ، این داشتا تا موقعی ادامه پیدا مرد که موقع نوشتن ، متوجه این شد که سایه ای عجیب بالای سرش است ، آن سایه ، کسی نبود جز ؟
موقع دیدن روی سرش کیسه ای کشیدن ، او ندید چه میشود ، اما آنها با توجه به نوشته هایش ، اورا به نویسنده ای بزرگ تبدیل کردند . . .
اگه خوشتون نیومد ببخشید
و همچنین اینکه ببخشید که نتونستم چشنای قشنگتونو اونطور که باید به تصویر بکشم
⭒𝙉𝙖𝙧𝙜𝙚𝙨⭒
بعد تقدیمی لف بدین بشدت ناراحت میشم .
واکنش ِتو وقتی بعد تقدیمی لف بدن :
مشکل داری ؟ ما اینجا داریم زحمت میکشیم 😔 .
سه تفنگدار . . .
[ بریم برای یه قیمه تو ماستِ مشتی ]
یروز همینطوری که داشتی زندگی عادیتو میکردی ، و داشتی با گوشیت کار میکردی ، متوجه این میشی که توی اخبار دارن از یه بیماری جدید حرف میزنن ، بیماری زامبی !
از اونجاایی که تازگی یه کیدراما درمورد زامبی داشتی میدیدی ، یاد اون میوفتی و خیلی میترسی و درجا خشکت میزنه ، وسط خیابون !
یهو یه زامبی از دور داره میاد سمتت که گازت بگیره اما ، کسی که نجاتت میده کیه ؟
درسته یکی از اعضای سه تفنگدار ، مانی ، اون اتفاقی داشت از اونجا رد. میشد و میدونست چخبره پس نجاتت داد ، فرار کردین و بردت یجای امن پیش بقیه ، ترسیده بودی ، بخاطر همین غش کردی ، اما در ادامه چی میشه ؟؟ . . .