♥️ℒℴνℯ♥️
───• · · · ⌞♥️⌝ · · · •───
𝗬𝗢𝗨'𝗥𝗘 𝗧𝗛𝗘
ᴘʀɪɴᴄᴇ ᴏғ ᴍʏ ᴅʀᴇᴀᴍs
« تو شاهزاده ی رویاهای منی ♡ »
✨
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
همراهان عزیز رمان های دیگمون بازدید کنید
بزنید رو لینک هر کدوم لینکش جدا زده شده
خیلی رمان های جذاب قشنگن لطفا حمایت کنید .....
رمان در هوای تو
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان بیا با هم یکی بشیم
https://eitaa.com/Dochar_To
رمان گناه شیرین
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
رمان خط قرمز
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان شریک پنهانی
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
رمان اس ام اس سیاه
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
خواننده ی جذاب 🫂🔥
#pArT_131
ماتِ این کارش شدم
یعنی چی الان؟!
این کارش ، یعنی چی؟!
وا رفته بودم
با تعجب و حال متفاوت ، یه شعف عجیب نگاهش میکردم
+ گریه نکن!
چیزی نگفتم
دستوری گفت
+ خوشم نمیاد دیگه چشمای اشکیتو ببینم ، گریه نمیکنی..
آب دهنم و قورت دادم
- خودت من و به گریه میندازی..
انگشتشو گذاشت روی لبم
+ هیس؛ میریم آماده میشی میریم کیش ، کنسرتم اونجاست..
یاد حرفاش افتادم
- نمیام!
تکونی خوردم
روی پاش نشسته بودم
با حرصی که مشخص بود از خواستنه غرید
+ روی پام تکون نخور لامصب..
خجالت کشیدم
چشمام و فورا دزدیدم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکبشیم...🫂🔥
#pArT_132
وای
ازش به شدت خجالت کشیدم
مثلا شوهرم بود
آب دهنم قورت دادم
فورا چشمام و دزدیدم
سرم و ناخداگاه نزدیکش کردم
بردم داخل گردنش
میخواستم قایم بشم
+ غذا نمیخوری؟!
با تعجب هومی توی گلوش گفتم
- بیشرف ، چرا وزنت کم شده..
انگار گفته بود نفس بکش
ناخداگاه بود
اینکه برعکس عمل کردم ، نفسی کشیدم باز
که به زور جدام کرد
+ نه مثل اینکه حرف درست تو گوشت نمیره..
لرزیدم
بدنم آروم لرزید..
-ت..تو ماشینیم ..
مثل من
نفسی عمیقی کشیدم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
به تو فکر خواهم کرد
آنقدر فکر خواهم کرد که سالها بعد
روزنامه ها تیتر بزنند از لب های جنازه ای دود بلند میشود.
مردم متعجب عکسم را نگاه کنند
تو لبخند بزنی
زیرِ لب بگویی دیوانه هنوز به من فکر میکند.
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥
#pArT_133
به صندلیم اشاره کرد
+ بشین!
رفتم روی صندلیم نشستم
دیگه خجالت میکشیدم ازش
نمیتونستم سرم و از یقه ام بیرون ببرم!
- حق نداری عطرتو عوض کنی..
با تعجب سر بالا آوردم
- من که چیزی نزدم..
سیبک گلوش بالا پایین شد و بعد گفت
+بوی بچه میدی..
عجیب بود نظرش.
+ بوی خودته؟!
زیر لب اوهومی گفتم
نمیدونستم چی بگم
لبخند کجی زد
دیگه چیزی نگفت
جلوی خونه که وایساد ، این بار لب زد
- باهم بریم صبر کن ، بی اجازه بار بعد بخوای جایی برای قلم پات و میشکونم من!!
حق نداشتم دیدن پدر مادرم برم؟
چیزی نگفتم
در خونه رو باز کرد
کنار وایساد اول من داخل بعد خودش
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥
#pArT_134
در و بست
+ بالا راه بود
راه افتادم
رفتم داخل ، پشت سرم می اومد
اینکه اول اجازه میداد من برم داخل، حس خوبی بهم میداد
رفتم داخل
نگاهش به گوشی افتاد
دوباره اخماش رفت توی هم
+ کدوم گوری رفته بودی؟!
تعادل نداشت اصلا
میخواست منو بخوره.
چشمام و دزدیدم فورا
- هیچ جا..
اومد جلو
فکم و گرفت و با اخمای درهم نگاهم کرد
+ هیچ جا؟!
آب دهنم و قورت دادم
+ خونه بابا مامانم ،میدونی چرا میپرسی؟
- بیخود کردی رفتی!
بهت زده نگاهش کردم
یعنی چی بیخود کردی رفتی؟!
+ خوب کردم
- از شوهرت اجازه نگرفتی ..
الان خودش و شوهر یه دختر روستایی میدونست؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
⛔ شب ازدواج عجیب پسر پادشاه!
#پادشاه پیری بود که تنها فرزند او پسری بود بسیار زیبا !
پسر با دختری زیبا و قوی ازدواج کرد ولی فردای پس از ازدواج نعش آن دختر را از اتاق بیرون آوردند!
#چندین ماه بعد پسر با دختر فرمانده لشکر شاه ازدواج کرد ولی درست بعد ار شب اول زندگی شان آن دختر نیز بطرز عجیبی دیگر از رختخواب بلند نشد..
#ازدواج سوم نیز با دختر وزیر به همین شکل بود که آن نیز جان خود را از دست داد تا اینکه...
#ادامه ماجرا سنجاق شده در چنل زیر 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
به شدت توصیه میشود
هدایت شده از حکایت های شیرین
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤
برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو...
⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ...
https://eitaa.com/joinchat/1929773226Cca6a0192ad