eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
9هزار دنبال‌کننده
486 عکس
158 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
اونجایی‌که‌ازت‌پرسید: به‌نظرت‌زندگی‌زیباست؟ تو‌چشاش‌نگاه‌کن‌وبگو: تو‌تمام‌زیبایی‌زندگی‌منی...🫂 صبحت بخیر یوسف زیبای من🧿
به ترکی بگو دردلریمین درمانیسان❤️ درمون دردامی🩹
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی ما سختیهارو تحمل میکنیم...😍🖇💍 ☁︎ @Dochar_To
هیچ اتفاقی قشنگتر از این نیست یکی را داشته باشی که هر روز به او بگویی با تو... "حال تمام روزهایم عشق است." 🤤🫀
اوقاتم تلخه عزیزم، بوسم کن شیرین بشه:)))🥹💕💋
از اون روزی می‌ترسم که نبینمت، چون به بودنِ تو عادت نکردم بهش دل بستم🫠🎀🫀
مهم نیست کجایِ این دنیا باشیم ، مهم اینه فکرم همیشه پیشِ توعه.🤍💋🤭 ☁︎ @Dochar_To
- آرزوت چیه؟ + زیر بارون بغلت کنم، تو‌چی؟ - بارون بباره... (:🫀🤍🫂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
🔴تاجری بودعقیم. هرچه زن می گرفت بچه اش نمی شد و زنها را روی اصل نزاییدن با زور طلاق می داد. بعد از اینکه چند زن گرفت و طلاق داد، دختری را عقد کرد. این دختر مادری داشت آتشپاره و خیلی زرنگ. دختر که به خانه  تاجر رفت یک هفته بعد از آن مادرش قدری خمیر درست کرد و روی شکم دخترش گذاشت و رویش پوست کشید و به دختر گفت:« هروقت که تاجر به خانه آمد به او بگو من بچه دار هستم.»😳 دختر گفت:« مادرجان، من که بچه ندارم. تو قدری خمیر روی شکم من گذاشته ای. من چطور بگویم بچه دارم؟»🏃‍♂️ مادرگفت:« نترس بچه خمیره، خدا کریمه» و هر طوری بود دختر را متقاعد کرد. تاجر که شب به خانه آمد، .... ‼️👈ادامه داستان.. ‼️👈ادامه داستان..