eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10.3هزار دنبال‌کننده
802 عکس
251 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
اون میدونه دوسش دارم اما نمیدونه.. چقدر بیشتر از تصورش عاشقشم(:
و من در هر زمان و هرمکان به تو فکر کردم.
- بیا با هم یکی بشیم🫂🔥 پوفی کشید + اره! صداش بلند بود هیس کشیده ای کشیدم. آروم گفتم + خوابه، لباسی که خریدی بده.. لباس و در آورد به مانتو نگاه کردم کوتاه بود این چی بود خریده بود؟ ولی چاره چی بود ، باید فعلا با همین می‌ساختم. پچ‌زدم + در اینجا کلید نداره!!بمون اینجا تا برم وضعیتشو از دکتر بپرسم برگردم سرش و تکون داد لباس و گذاشتم روی تخت گوشی رو برداشتم با قدمای محکم بیرون رفت سمت مدیریت بیمارستان رفتم حوصله نداشتم سه ساعت از اطلاعات ، مشخصات دکتر و بگیرم! صدای پچ‌پچ مردم و می‌شنیدم اهمیتی نداشت تقه ای به در مدیریت زدم بدون اینکه بگه بیا تو ، در و باز کردم و رفتم داخل.. رئیسش پشت میز نشسته بود ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیا با هم یکی بشیم 🫂🔥 سر بلند کرد اخم داشت ولی یهو با دیدن من جا خورد .. بلند شد و کمی به جلو اومد.. + سلام جناب.. اینو گفت که سر تکون دادم ، کی بود من و نشناسه اومد جلوتر دست داد + حالتون خوبه!؟ تشکری کردم ازش ،خشک و رسمی به مبل اشاره کرد: + بفرمایید .. خوشحال شده بود ، تو پوست خودش نمی‌گنجید ولی من حوصله نداشتم نشستم روی مبل - جناب همسر من اینجاست؛ می‌خوام دکترشونو ببینم.. سر تکون داد + باعث افتخار ماست ، اسم و کد ملی همسرتونو و بگین! گفتم و بعد از سرچ کوتاهی با یکی تماس گرفت که بعد چند دقیقه اومد - درباره وضعیت همسرم توضیح می‌خوام . پرونده توی دستش و برسی کرد + مورد آزار و خـــــ.شونت قرار گرفتن دندونم دوباره روی هم چفت شد... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- وقتی تو خواب و بیداری گوشیتو چک میکنی و میبینی از طرف اونی که عاشقشی، نوتیف داری >>>> ❤️
- عشق فقط اونجا که مولانا میگه: من زخم تو را به هیچ مرهم ندهم یک موی تو را به هر دو عالم ندهم❤️‍🔥 ‌‌
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- تو زیباترین انتخاب چشمای منی... همسرم🤍
همراهان عزیز رمان های دیگمون بازدید کنید بزنید رو لینک هر کدوم لینکش جدا زده شده خیلی رمان های جذاب قشنگن لطفا حمایت کنید ..... رمان در هوای تو https://eitaa.com/joinchat/183174308Cde94edfd23 رمان بیا با هم یکی بشیم https://eitaa.com/Dochar_To رمان گناه شیرین https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd رمان خط قرمز https://eitaa.com/joinchat/183174308Cde94edfd23 رمان شریک پنهانی https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c رمان اس ام اس سیاه https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
هدایت شده از حوالی عشق
شب عروسیم مثل هر تازه عروسی منتظر شنیدن حرفای قشنگ بودم که شوهرم گفت از فردا تا من نخواستم حق نداری پا تو اتاقم بذاری🥺 من حریرم یه دختر یخ فروش و فقیر که با یه ازدواج سنتی زن سیروان خان شدم تا اون موقع حتی یه بارم ندیده بودمش اما آوازه‌ی بداخلاقی و یاغی‌گریش به گوشم رسیده بود شب عروسی وقتی اومد تو اتاق همین که چشمم به صورت جذابش افتاد دلم لرزید حتی با اون اخم عمیق هم می‌تونست دل هر دختری رو به دست بیاره به خودم گفتم حریر تو با این زیباییت می‌تونی این یاغی رو اهلی و عاشق کنی اما با حرفی که زد لبخند رو لبم ماسید. سیروان خان با صدای بم و خش‌دارش گفت:تو اینجایی که یه پسر برام بیاری وگرنه توئه رعیت رو چه به من. فقط ۹ ماه مهمون این عمارتی بعدش تو رو به خیر و منو به سلامت دستش رفت سمت شالش و اونو از کمرش باز کرد شروع به لرزیدن کردم همینکه نزدیکم شد یهو مادرشوهرم درو باز کرد و اومد تو اتاق. سیروان خان با اخم و ناراحتی گفت: این چه وضع اومدن داخل اتاقه مادر! مادرش با عصبانیت سیروان رو از اتاق بیرون کرد و کیسه‌ی سیاهی که دستش بود جلوی پام انداخت و اروم گفت:یالا دراز بکش تا سیروان نیومده! با چیزی که از تو کیسه درآورد دست و پام شروع به لرزیدن کرد خدا از خودشو پسرش نگذره که شب عروسیم رو زهرمارم کردن😭 https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58 عضوگیری محدوده میخوای بدونی عروسمون چی دیده سریع بزن رو لینک👆🏻❌️