Nimaa Nourani موزیکدلNimaa Nourani-Mah Mani -musicdel.ir.mp3
زمان:
حجم:
6.4M
دوستتتتت دارم تو ماه منی
هدایت شده از باران | عاشقانه و تپش 💓
همراهان عزیز رمان های دیگمون بازدید کنید
بزنید رو لینک هر کدوم لینکش جدا زده شده
خیلی رمان های جذاب قشنگن لطفا حمایت کنید .....
رمان در هوای تو
https://eitaa.com/joinchat/183174308Cde94edfd23
رمان بیا با هم یکی بشیم
https://eitaa.com/Dochar_To
رمان گناه شیرین
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
رمان خط قرمز
https://eitaa.com/joinchat/183174308Cde94edfd23
رمان شریک پنهانی
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
رمان اس ام اس سیاه
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
هدایت شده از حوالی عشق
شب عروسیم مثل هر تازه عروسی منتظر شنیدن حرفای قشنگ بودم که شوهرم گفت از فردا تا من نخواستم حق نداری پا تو اتاقم بذاری🥺
من حریرم یه دختر یخ فروش و فقیر که با یه ازدواج سنتی زن سیروان خان شدم تا اون موقع حتی یه بارم ندیده بودمش اما آوازهی بداخلاقی و یاغیگریش به گوشم رسیده بود شب عروسی وقتی اومد تو اتاق همین که چشمم به صورت جذابش افتاد دلم لرزید حتی با اون اخم عمیق هم میتونست دل هر دختری رو به دست بیاره به خودم گفتم حریر تو با این زیباییت میتونی این یاغی رو اهلی و عاشق کنی اما با حرفی که زد لبخند رو لبم ماسید.
سیروان خان با صدای بم و خشدارش گفت:تو اینجایی که یه پسر برام بیاری وگرنه توئه رعیت رو چه به من. فقط ۹ ماه مهمون این عمارتی بعدش تو رو به خیر و منو به سلامت
دستش رفت سمت شالش و اونو از کمرش باز کرد شروع به لرزیدن کردم همینکه نزدیکم شد یهو مادرشوهرم درو باز کرد و اومد تو اتاق. سیروان خان با اخم و ناراحتی گفت: این چه وضع اومدن داخل اتاقه مادر!
مادرش با عصبانیت سیروان رو از اتاق بیرون کرد و کیسهی سیاهی که دستش بود جلوی پام انداخت و اروم گفت:یالا دراز بکش تا سیروان نیومده!
با چیزی که از تو کیسه درآورد دست و پام شروع به لرزیدن کرد
خدا از خودشو پسرش نگذره که شب عروسیم رو زهرمارم کردن😭
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
عضوگیری محدوده میخوای بدونی عروسمون چی دیده سریع بزن رو لینک👆🏻❌️
- بیا با هم یکی بشیم 🫂🔥
#pArT_25
- آسیب جدی دیدن؟
سرش و تکون داد
+ از نظر روحی اره! چند شب اول کابوس میدید و داد و جـیغ میزد.
آخ
من فقط دستم میرسید به اون عوضی
دکتر خیره به مجله گفت :
+ احتمالا ، دســ.ـــت درازی ام شده بهشون
خشکم زد
اخمام رفت توی هم
خودم پر خون شدن چشمام و حس کردم ...
رگ شقیقه و گردنم زده بود بیرون
نفسم کشدار شده بود.
به زن من؟
به اون بچه!؟
+ خودش که میگه نه ، ولی شاید میترسه ، حتما پیش یه دکتر زنــان ببرید! الان مرخصن... اگه کاری ندارین من برم بیمار دارم!
چیزی نگفتم
رئیس بیمارستان اشاره کرد که میتونه بره...
بدون نگاه کردن بهش پچ زدم
+ برگه ترخیص!
کارتم و گذاشتم جلوش
+ اینجا حساب کنید ، نمیتونم برم حسابداری..
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیا با هم یکی بشیم 🫂🔥
#pArT_26
کارتو گذاشتم روی میز
جلوش
نگاهی به کارت کرد بی درنگ گفت:
+ مهمون مایین!
خوشم نمیاومد به کسی مدیون بمونم
- حساب کنید!
اونقد جدی گفتم
که کارت وکشید
خوب بود!
اینجام کارتخوان داشت..
داد دستم ، بقیه کارای ترخیصشو خودش حل میکرد.
خدافظی کرد
که با قدمای محکم بیرون رفتم
وارد اتاق اون بچه شدم...
هنوز خواب بود
روی صندلی نشستم
مامان پچ زد
+چی گفت دکترش!
خیره بهش حرفای دکتر و توی سرم مرور کردم
(احتمال دست در ازی
احتمال دســـــ.ت دراز. ی )
سرم داشت میترکید
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
قلبه من فدات به فدا تیات ...🫀🫂
-
مـــن بقیـه عمرمو
گذاشتـم واســـــه''دوس
داشتَـــــنِ •طُ'•💛💍
آرايشت نظم سپاهی را به هم ريخت ،
بر صورتت پاشيدهای رنگينكمان را .
زلفش چو شب و چشم دو دام و مژهاش تیر ،
بنگر که کمر بسته به قتلم چه سپاهی .