eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10.4هزار دنبال‌کننده
798 عکس
250 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
- بیا با هم یکی بشیم 🫂🔥 - آسیب جدی دیدن؟ سرش و تکون داد + از نظر روحی اره! چند شب اول کابوس میدید و داد و جـیغ میزد. آخ من فقط دستم می‌رسید به اون عوضی دکتر خیره به مجله گفت : + احتمالا ، دســ.ـــت درازی ام شده بهشون خشکم زد اخمام رفت توی هم خودم پر خون شدن چشمام و حس کردم ... رگ شقیقه و گردنم زده بود بیرون نفسم کشدار شده بود. به زن من؟ به اون بچه!؟ + خودش که میگه نه ، ولی شاید می‌ترسه ، حتما پیش یه دکتر زنــان ببرید! الان مرخصن... اگه کاری ندارین من برم بیمار دارم! چیزی نگفتم رئیس بیمارستان اشاره کرد که می‌تونه بره... بدون نگاه کردن بهش پچ زدم + برگه ترخیص! کارتم و گذاشتم جلوش + اینجا حساب کنید ، نمیتونم برم حسابداری.. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیا با هم یکی بشیم 🫂🔥 کارتو گذاشتم روی میز جلوش نگاهی به کارت کرد بی درنگ گفت: + مهمون مایین! خوشم نمی‌اومد به کسی مدیون بمونم - حساب کنید! اونقد جدی گفتم که کارت و‌کشید‌ خوب بود! اینجام‌ کارتخوان داشت.. داد دستم ، بقیه کارای ترخیصشو خودش حل میکرد. خدافظی کرد که با قدمای محکم  بیرون رفتم وارد اتاق اون بچه شدم‌... هنوز خواب بود روی صندلی نشستم مامان پچ زد +چی گفت دکترش! خیره بهش حرفای دکتر و توی سرم مرور کردم (احتمال دست در ازی احتمال د‌ســـــ.ت دراز. ی ) سرم داشت میترکید ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- قلبه من فدات به فدا تیات ...🫀🫂 ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
‌ - ‌ ‌     مـــن بقیـه عمرمو ‌     گذاشتـم واســـــه''دوس         داشتَـــــنِ •طُ'•💛💍 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
- شُـ❤️ـدي‌نقشِ‌اصلي‌توسِکانسِ‌زِندگیم:)! ‌‌
آرايشت نظم سپاهی را به هم ريخت ، بر صورتت پاشيده‌ای رنگين‌كمان را .
زلفش چو شب و چشم دو دام و مژه‌اش تیر ، بنگر که کمر بسته به قتلم چه سپاهی .
- بیا با هم یکی بشیم به زور خودم و کنترل کرده بودم باز بلند شدم نتونستم بشینم سمت پنجره رفتم کنارش و باز کردم کم باز کردم که سرد نشه هوای اتاق . سیگارم و در آوردم اتیشش کردم شروع کردم به پک زدن.. دس...ت درازی آخه به زن من؟! دندونم روی هم چفت شد. آخ داشتم دیوونه میشدم..کاش گیرش میاوردم کااش! اگر گیرش بیارم جـ.ـنازشم سالم از زیر دستم کنار نمیره.. اعصابم خورد بود خیلی خورد بود چشمامو محکم بستم بعد از کمی مکث باز کردم. تا‌خودمو افکارمو آروم کنم. باید میبردمش خونه خودم ، قشنگ برسیش میکردم اینجا نمی‌تونستم . گوشیم زنگ خورد با زنگ خورد گوشی یهویی از خواب پرید... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیا با هم یکی بشیم 🫂🔥 لعنتی به اون کسی که زنگ زده بود فرستادم. با ترس به دور و بر نگاه میکرد. پوفی کشیدم آروم رفتم جلو گوشی رو چنگ زدم مریم بود. با حرص غریدم : + چیه؟ با مکث گفت : - سلام!! پر حرص داد کشیدم: + کارتو بگو. اگر کاری نداری قطع کنم ‌. دوباره چند ثانیه مکث کرد رو اعصابم می‌رفت . پچ زدم : + کار نداری؟ - نه فقط دلم برات تنگ شده بود برای همین زنگ زدم . چشمامو بستم تا‌خودمو کنترل کنم. بعد غریدم: + غلط کردی مزاحم شدی! دفعه بعد شمارتو روی گوشیم نبینم. آخرشو عربده کشیدم گوشی رو قطع کردم انداختم روی میز... چشمای درشتش و دوخته بود به من لامصب... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- هر چی بیشتر میگذره.... بیشتر بهم ثابت میشه که تو بهترین اتفاق زندگیمی🫀 ‌‌