eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10.4هزار دنبال‌کننده
798 عکس
250 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
آرايشت نظم سپاهی را به هم ريخت ، بر صورتت پاشيده‌ای رنگين‌كمان را .
زلفش چو شب و چشم دو دام و مژه‌اش تیر ، بنگر که کمر بسته به قتلم چه سپاهی .
- بیا با هم یکی بشیم به زور خودم و کنترل کرده بودم باز بلند شدم نتونستم بشینم سمت پنجره رفتم کنارش و باز کردم کم باز کردم که سرد نشه هوای اتاق . سیگارم و در آوردم اتیشش کردم شروع کردم به پک زدن.. دس...ت درازی آخه به زن من؟! دندونم روی هم چفت شد. آخ داشتم دیوونه میشدم..کاش گیرش میاوردم کااش! اگر گیرش بیارم جـ.ـنازشم سالم از زیر دستم کنار نمیره.. اعصابم خورد بود خیلی خورد بود چشمامو محکم بستم بعد از کمی مکث باز کردم. تا‌خودمو افکارمو آروم کنم. باید میبردمش خونه خودم ، قشنگ برسیش میکردم اینجا نمی‌تونستم . گوشیم زنگ خورد با زنگ خورد گوشی یهویی از خواب پرید... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیا با هم یکی بشیم 🫂🔥 لعنتی به اون کسی که زنگ زده بود فرستادم. با ترس به دور و بر نگاه میکرد. پوفی کشیدم آروم رفتم جلو گوشی رو چنگ زدم مریم بود. با حرص غریدم : + چیه؟ با مکث گفت : - سلام!! پر حرص داد کشیدم: + کارتو بگو. اگر کاری نداری قطع کنم ‌. دوباره چند ثانیه مکث کرد رو اعصابم می‌رفت . پچ زدم : + کار نداری؟ - نه فقط دلم برات تنگ شده بود برای همین زنگ زدم . چشمامو بستم تا‌خودمو کنترل کنم. بعد غریدم: + غلط کردی مزاحم شدی! دفعه بعد شمارتو روی گوشیم نبینم. آخرشو عربده کشیدم گوشی رو قطع کردم انداختم روی میز... چشمای درشتش و دوخته بود به من لامصب... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- هر چی بیشتر میگذره.... بیشتر بهم ثابت میشه که تو بهترین اتفاق زندگیمی🫀 ‌‌
. چه گناهی؟ تــــو مرا تنگ در آغوش بگیر تن تــو عین بهشت است جهنم با مـن🫂 ‌‌
- تو قشنگترین بخش از زندگی منی که میتونم بهش تکیه کنم. شبت بخیر زندگیم❤️🌿 ‌‌‌‌
- بیا با هم یکی بشیم 🫂🔥 تشر زدم بهش + آماده شو! مظلوم سر تکون داد : دنبال لباساش گشت. بعد گفت : - لباس ندارم که.. با قدمای محکم سمت پلاستیک رفتم مامان‌ یه گوشه‌ وایساده بود و خیره بوده به ما + نمی‌فهمی وقتی بیرون میای لباس برداری؟ با لبای خشک و لرزونش گفت: - من ،‌ من نمی‌خواستم بیام.. کلمه ای که دکتر گفت توی سرم می‌چرخید. دندونامو روی هم فشار دادم لباسشو از پلاستیک بیرون کشیدم. کوتاه بود! + بپوش‌اینو! دستش اومد سمتم تا لباس و بگیره خیلی بی جون بود خودم گرفتم ،‌پوشوندمش.. اعصابم خط‌خطی بود! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیا با هم یکی بشیم🫂🔥 آماده اش کردم. شالشو گرفتم. کشیدم جلو تا روی پیشونیش..که لب زد + یکم بکش عقبتر ازش فاصله گرفتم - بلند شو بیا..این و میتونی یا بغـ ـلت کنم؟ لب‌زد: + می...میتونم سرخ و سفید شد رنگش مثل لبو قرمز شده بود .. شرم و حیا!! داشت. برخلاف تموم دخترایی که این دوره می‌دیدم. همین بیشتر جذبم میکرد رومو برگردوندم لب زدم : + بیا.. مامان زود تر از من راه افتاد رفت بیرون. داشتم میرفتم که صداش و شنیدم : + اقا؟ برگشتم نگاهش کردم: - بله؟ + سرم گیج می‌ره ، نمیتونم قدم بردارم . فهمیدم! میدونستم صدام می‌کنه. با دو قدم بلند سمتش رفتم محکم تو بغلـــ.ـم گرفتمو بلندش کردم + از اول چرا دروغ میگی؟ سرشو توی سینه ام پنهون کرد . دلبری بلد بود یا این عشوه ریختناش ذاتی بود؟ هومممم!!! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- توی دوست داشتنت زیاده روی میکنم چون باور دارم لایق ذره ذره‌اش هستی❤️ ‌‌