eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10.4هزار دنبال‌کننده
798 عکس
250 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
- بیا با هم یکی بشیم 🫂🔥 تشر زدم بهش + آماده شو! مظلوم سر تکون داد : دنبال لباساش گشت. بعد گفت : - لباس ندارم که.. با قدمای محکم سمت پلاستیک رفتم مامان‌ یه گوشه‌ وایساده بود و خیره بوده به ما + نمی‌فهمی وقتی بیرون میای لباس برداری؟ با لبای خشک و لرزونش گفت: - من ،‌ من نمی‌خواستم بیام.. کلمه ای که دکتر گفت توی سرم می‌چرخید. دندونامو روی هم فشار دادم لباسشو از پلاستیک بیرون کشیدم. کوتاه بود! + بپوش‌اینو! دستش اومد سمتم تا لباس و بگیره خیلی بی جون بود خودم گرفتم ،‌پوشوندمش.. اعصابم خط‌خطی بود! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیا با هم یکی بشیم🫂🔥 آماده اش کردم. شالشو گرفتم. کشیدم جلو تا روی پیشونیش..که لب زد + یکم بکش عقبتر ازش فاصله گرفتم - بلند شو بیا..این و میتونی یا بغـ ـلت کنم؟ لب‌زد: + می...میتونم سرخ و سفید شد رنگش مثل لبو قرمز شده بود .. شرم و حیا!! داشت. برخلاف تموم دخترایی که این دوره می‌دیدم. همین بیشتر جذبم میکرد رومو برگردوندم لب زدم : + بیا.. مامان زود تر از من راه افتاد رفت بیرون. داشتم میرفتم که صداش و شنیدم : + اقا؟ برگشتم نگاهش کردم: - بله؟ + سرم گیج می‌ره ، نمیتونم قدم بردارم . فهمیدم! میدونستم صدام می‌کنه. با دو قدم بلند سمتش رفتم محکم تو بغلـــ.ـم گرفتمو بلندش کردم + از اول چرا دروغ میگی؟ سرشو توی سینه ام پنهون کرد . دلبری بلد بود یا این عشوه ریختناش ذاتی بود؟ هومممم!!! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- توی دوست داشتنت زیاده روی میکنم چون باور دارم لایق ذره ذره‌اش هستی❤️ ‌‌
- بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 سرم و تا حد ممکن ‌پایین انداختم نمی‌خواستم کسی من و بشناسه میخواستم بدون مزاحمت تا ماشین برم تقصیر مادر پدرم بود که آورده بودنش بیمارستان دولتی با قدمای بلند از بیمارستان خارج شدم رفتم سمت ماشین.‌ مامان جلوی بیمارستان گفت + من کار دارم این دور و بر باید برم ، میتونین خودتون برین! فهمیدم میخواست تنها بزاره ما رو خوب بود! راضی بودم . سر تکون دادم رفت گذاشتمش داخل ماشین خودم نشستم پشت فرمون پچ زدم + خب ، بریم خونه! با ترس نگاهم کرد شروع کرد به توضیح دادن - به به خدا من تقصیر نداشتم من... مشتمو کوبیدم روی فرمون + چرا وقتی گفتم‌ گمشو خونه پدر مادرت نرفتی؟ میدونستم داشتم‌ بهونه میگرفتم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 - نبودن خونه با بغض گفت + چیکارت کردن؟ داشتم رانندگی میکردم اومد توضیح بده که غریدم + الان نه ، دهنتو ببند  رسیدیم خونه بگو. اینو گفتم میدونستم الان عصبی بشم بد میشد با سرعت میرفتم و کسی و چیزی رو نمیدیدم نگران خودم نبودم نگران اینی که کنارم بود بودم میترسیدم حالش بد بشه. خطرناک بود براش عصبی دست بین موهام کشیدم پارک کردم پیاده شدم تا در ماشین و با اون ناز و ادا باز کرد دستم و گذاشتم زیر پاش بلندش کردم + میتونم راه برم! لب زدم - هیس..ساکت باش نشنوم‌صداتو ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- دوست داشتن تو، قشنگ‌ترین اتفاق بی‌خبر زندگی‌ منه😍 ‌‌
- من تو زندگیت اون آدمی هستم که وقتی همه دارن میرن منتظرت میمونم تا بند کفشت و ببندی.🦋🤍 ‌‌
- گفت: تمام احتیاج من در دو کلمه خلاصه می‌شود؛ آدمِ امن...🌱 ‌‌
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱 • در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را.... 👈 خواندن ادامه داستان https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4