هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱
• در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را....
👈 خواندن ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
- بیا باهم یکی بشیم..🫂🔥
#pArT_35
خودشو ازم دور میکرد ؟
اخم کردم
+ این مدت چون کاریت نداشتم اینطوری ول شدی!! از این به بعد خیلی کارا باهات دارم
از اتاقش زدم بیرون
چرا بوی بچه میداد؟
بوی خوشی میداد که دوست داشتم
پوفی کشیدم
روی مبل نشستم
کلافه دستی به پشت گردنم کشیدم
گیج بودم
تا حالا توی این حس گیر نکرده بودم.
گوشی رو برداشتم
زنگ زدم به رستوران نزدیک اینجا
گفتم سوپ بیارن
دوباره قطع کردم.
خواستم بندازمش روی مبل
که بلافاصله زنگ خورد
حاجی بود!
بی خود نبود زنگ زدنش
زنگ میزد تا بره روی مخم اره میدونم..
جواب دادم
+ بله حاجی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیا باهم یکی بشیم...🫂🔥
#pArT_36
صداش اومد
- برگرد همون جایی که بودی ، یه ساعت دیگه میام دختره رو میارم خونم..
اخمام وکشیدم توی هم
خودم و کنترل کردم که بد حرف نزنم با پدرم
- زنمه! جز خونه اش ، پاش و قلم میکنم جای دیگه ای بره..
+ زنت بود!
مکث کرد
بعد دوباره گفت
+ میخوام طلاقش و ازت بگیرم
تک خنده ای کردم
مسخره ام کرده بودن؟
یه روز عقد کن
یه روز باطل کن طلاق بده..
دندونام و روی هم سابیدم
+ طلاق یعنی چی؟! زندگی من شوخیه دستتون ؟ تا دیروز که عقدش نمیکردم زیر پام نشستین ، الانم میگین طلاق بده؟
زمزمه کرد
- الان نمیشه حرف زد باهات ، نیم ساعت دیگه جلوی در خونتم پسر
اینو گفت و گوشی رو قطع کرد
عصبی گوشی رو پرت کردم روی مبل
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
هر چی بیشتر میگذره....
بیشتر بهم ثابت میشه که تو بهترین اتفاق زندگیمی♥️🫀
-
طُ تویِ خَرابِه هایِ قَلبَم یِه بُرجِ بُلَندی ساختی :)
- بیایکی بشیم...🫂🔥
#pArT_37
دستمو بین موهام کشیدم
کلافه بودم
میخواست بیاد چی بگه؟
***
سوپی که سفارش داده بودم برای دختره رو گذاشتم روی میز
حاج خانوم گفت
+نچ ، خوب نیست ، سوپ خودم درست میکردم دیگه...
حاج بابا نشست روی مبل
خونه رو نگاه کرد و بعد پوزخندی زد
-بگو بیاد..
میدونستم کیو میگه
محکم و جدی گفتم
- زنمه !
+ طلاقش میدی!
پوزخند زدم
با اعصاب خوردی رفتم جلو
رو به روش وایسادم
+ پشت تلفنم گفتی ، جوابت و دادم ، روی سگمو میخوای بالا بیاری حاجی؟
مامان چشم درشت کرد
- با بابات اینجوری حرف نزن
دستی توی موهام کشیدم
+ شوهر شما پا پیچ منه!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیایکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_38
بابا تک خنده ای کرد
- مگه نگفتی نمیخوامش ؟
برگشتم جواب بدم
که صدای ضریفی اومد
+ سلام ..
با مکث بابا ام اضافه کرد
بابام با دیدنش لبخندی زد و سر تا پاشو و نگاه کرد
- سلام دخترم ، بهتری ؟
مگه نخوابیده بود
برگشتم سمتش
+ برو اتاقت!
دستوری گفتم
که حاجی بهش اشاره کرد
- بیا اینجا دخترم بیا اینجا بشین..
مردد نگاهی بین من و حاج بابا انداخت
عصبی نگاهش کردم
که سرش و پایین انداخت
اومد سمت مبلا!
نشستو بعد یکم احوال پرسی پاشد
حاجی:
+ کجا میری دخترم؟
- چای بیارم
+ چای نمیخواد آماده شو!
تکیم و از ستون برداشتم
- حاجی زنم باهات جایی نمیاد! که بیاد قلم پاشو و خورد میکنم..
﹏﹏﹏﹏﹏﹏